هامش
- روايتي ديگر آن است كه : آن سخن را از أو قبول نكرد وأو را به قتل آورد .
وعمرو بن بكر چون به مصر رفت ، در شب نوزدهم ارادهء قتل عمرو بن العاص كرد . وأو در آن شب به نماز حاضر نشد وخارجه را فرستاده بود كه به جاى أو نماز كند . پس آن ملعون ضربتي به خارجه زد ، به گمان آن كه عمروست ، وخارجه كشته شد وعمرو نجات يافت .
چون ابن ملجم بهكوفه درآمد ، آن راز را به كسى اظهار نكرد . وروزى به خانهء مردى از قبيلهء تيم الرباب رفت وقطامهء ملعونه را در آن خانه ديد . حضرت أمير المؤمنين عليه السلام در جنگ خوارج پدر وبرادر أو را كشته بود وآن ملعونه در نهايت حسن وجمال بود . چون ابنملجم آن ملعونه را ديد ، آتش محبتش در سينهء أو مشتعل گرديد وأو را به نكاح خود دعوت نمود . آن ملعونه گفت كه : « مهر من سه هزار درهم است وغلامي وكنيزكى وكشتن علىبن ابىطالب است . »
آن ملعون براي مصلحت گفت : « آن چه گفتى قبول كردم به غير از قتل علىبن ابىطالب كه مرا قدرت آن نيست . »
آن ملعونه گفت كه : « أو را غافل گردان وبكش . اگر از كشتن رهايى يأبى با من عيش خواهى كرد ، واگر كشته شوى ثواب آخرت از براي تو بهتر از زندگانى دنياست . »
چون آن ملعون دانست كه آن ملعونه در مذهب با أو موافقت دارد ، گفت : « به خدا سوگند كه من نيز به اين شهر نيامدهام مگر براي اين كار . »
آن ملعونه گفت كه : « من از قبيلهء خود جمعى را با تو همراه مىكنم كه تو را در اين امر معاونت نمايند . »
پس آن ملعونه وردانبن مجالد را از قبيلهء خود ياور گردانيد . وابنملجم ملعون شبيببن بجره را ديد وگفت : « اى شبيب ! نمىخواهى تو را به امرى دعوت كنم كه باعث شرف دنيا وآخرت تو باشد ؟ »
شبيب گفت كه : « آن امر كدام است ؟ »
گفت : « آن كه يارى كنى مرا بر كشتن علىبن ابىطالب . »
شبيب نيز از جملهء خوارج بود ، پس گفت : « اى ابنملجم ! كارى بزرگ پيش گرفتهاى وكشتن على آسان نيست . »
ابنملجم گفت : « در مسجد پنهان مىشويم ، چون بهنماز بيرون مىآيد ، مطلب خود را بهعمل مىآوريم . »
پس آن ملعون را نيز با خود متفق كرد . ودر شب نوزدهم ماه رمضان ، آن سه ملعون به اين عزيمت به مسجد درآمدند . وقطامهء ملعونه خيمه در مسجد زده بود ومشغول اعتكاف بود . در آن شب آن ملاعين در خيمهء أو به سر بردند ، وآن ملعونه جامههاى حرير بر سينههاى ايشان بست وشمشيرها به دستشان داد وايشان را بيرون فرستاد .
پس آن سهملعون آمدند ، وبهنزديك آندرى كه حضرت أمير المؤمنين عليه السلام داخل مسجد مىشد ، نشستند . وپيشتر راز خود را با أشعث بن قيس خارجي گفته بودند وأو نيز با ايشان در اين امر متفق شده بود وبه -