أهل بيت نبيّك . « 1 » ثمّ قال : هل من شربة من لبن ؟ فأتوه بلبن في قعب ، فأخذه وشربه كلّه ، فذكر الملعون ابن ملجم وأ نّه لم يخلّف له شيئاً ، فقال عليه السلام : « وكان أمر اللَّه قدراً مقدوراً » ، اعلموا أنٍّي شربت الجميع ولم أبق لأسيركم شيئاً من هذا ، ألا وإنّه آخر رزقي من الدّنيا ، فباللَّه عليك يا بنيّ إلّاما أسقيته مثل ما شربت ، فحمل إليه ذلك فشربه . « 2 »
المجلسي ، البحار ، 42 / 290 / عنه : القمّي ، نفس المهموم ، / 152 - 153
« 2 »
هامش
( 1 ) - [ إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم ] .
( 2 ) - شيخ مفيد وديگران روايت كردهاند كه : گروهى از خوارج در مكة با يكديگر جمع شدند ، بعد از واقعهء نهروان . وگفتند : « امرايى كه در ميان مسلمانان هستند ، همه از راه حق به در رفتهاند . »
وقصهء نهروان را ذكر كردند وگريستند ، وبر كشتگان نهروان ترحم كردند وبا يكديگر همسوگند شدند كه حضرت أمير المؤمنين عليه السلام ومعاوية وعمروبنالعاص را در يك شب به قتل آورند وطلب خون خارجيان نهروان را از أمير المؤمنين بكنند . پس عبد الرحمان بن ملجم گفت : « من على را مىكشم . »
عمرو بن بكر گفت : « من عمرو بن العاص را مىكشم . »
برك بن عبداللَّه گفت : « من معاوية را مىكشم . »
وچنين با يكديگر عهد بستند كه در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان ايشان را به قتل آورند ، واز يكديگر جدا شدند .
ابنملجم به جانب كوفه آمد ، وآن دو ملعون ديگر به جانب مصر وشام رفتند . پس آن كه به قصد قتل معاوية رفته بود ، در آن شب چون معاوية به ركوع رفت ، ضربتي بر آن ملعون زد وضربتش بر ران أو واقع شد . چون طبيب را آوردند ، بر آن ضربت نظر كرد ، گفت : « اين شمشير را به زهر آب دادهاند . يكى از دو چيز را اختيار كن ؛ يا آن كه جاى اين ضربت را داغ كنم وسالم بمانى ، يا آن كه دوايى به تو دهم كه از مردن برهى وبعد از اين نسلي از تو به هم نرسد ؟ »
آن ملعون گفت : « من طاقت آتش ندارم ونسلي به غير از يزيد وعبداللَّه نمىخواهم . »
آن دوا را خورد ، عافيت يافت .
پس به أو گفت : « براي تو بشارتى دارم . »
معاوية گفت : « بشارت تو كدام است ؟ »
گفت : « رفيق من رفته است امشب على را به قتل آورد . مرا نگاه دار . اگر على را كشته باشد ، آن چه خواهى با من بكن ، واگر نكشته بود ، مرا رها كن كه بروم على را به قتل رسانم . سوگند ياد مىكنم كه باز به نزد تو آيم كه هر چه خواهى با من كنى . »
پس آن ملعون أو را حبس كرد تا خبر شهادت حضرت به أو رسيد . أو را به مژدهء اين خبر رها كرد . به -