هامش
- چون خوارج بيرون آمدند ، على با ياران خود به قتال با آنان بيعت كرد . سپس از آن دو حكم به بدى ياد كرد ، وبراي مردم سخن گفت . وپس از حمد خدا وموعظهء مردم گفت : « اين دو حكم قرآن را به يك سو افكندند ، وهر يك از پى هواي خود رفت . ودر حكم ميانشان اختلاف افتاد ، وهر دو گمراه بودند . پس براي حركت به شام آماده باشيد . »
براي خوارج نهروان نيز چنين نامه اى نوشت وآنان را به نبرد عليه دشمن تحريض كرد وگفت : « ما بر همان تصميم هستيم كه زين پيش بوديم . »
خوارج در پاسخ أو نوشتند : « تو اكنون به خاطر خود خشمگين هستى ، نه براي رضاى پروردگات . اگر به كفر خود شهادت دادى وتوبه نمودى ، آنگاه در آن چه مورد اختلاف ماست ، نظر خواهيم كرد . . . وگرنه با تو چنان خواهيم بود كه با معاوية ؛ زيرا خداوند خائنان را دوست ندارد . »
چون على نامه برخواند ، از آنان نوميد شد وچنان ديد كه لشگر به شام برد وآنان را به حال خود واگذارد . اين بود كه در ميان مردم به بسيج لشگر برخاست . از لشكرگاه خود در نخيله ، به عبداللَّه بن عباس نوشت كه سپاه خود را بسيج كند وآمادهء فرمان أو باشد . ابنعباس نيز به سردارى احنفبن قيس هزار وپانصد مرد بسيج كرد . سپس براي مردم سخن گفت كه چرا بايد از شهري كه شصت هزار مرد جنگى دارد ، چنين اندك بيرون آيد . سپس زبان به تهديدشان گشود وفرمان داد كه براي جنگ بسيج شوند .
در نتيجهء اين سخنان ، هزار وششصد تن ديگر به سردارى جارية بن قدامة السعدي روان نمود . اينان كه سه هزار يا بيشتر بودند به على پيوستند . آنگاه على براي مردم كوفه سخن گفت وبا آنان ملاطفت نمود ، وبه جنگ تحريضشان نمود وگفت كه مردم بصره با وجود آن همه جمعيت چه كردهاند . وگفت : « هر رئيسى بايد شمار جنگجويان عشيرهء خود را ، از فرزندان گرفته تا موالى نزد من آرد . »
سعيد بن قيس الهمداني ومعقل بن قيس وعدى بن حاتم وزياد بن خصفه وحجر بن عدي وديگر اشراف ، انگشت قبول بر ديده نهادند وبه متعلقان خود گفتند ، حتى يك تن نيز تخلف نكند . چهل هزار مرد جنگجو وهفده هزار جوانان نوخاسته بودند . شمار سپاهيان على به شصت وهشت هزار تن رسيد . در اين أحوال شنيد كه مردم خواستار يكسره شدن كار خوارج هستند . على گفت : « قتال مردم شام براي ما مهمتر است ؛ زيرا شاميان با شما نبرد مىكنند تا به پادشاهانى جبار مبدل شوند ، وبندگان خدا را در أطاعت خود درآورند . »
مردم رأى أو را پذيرفتند وگفتند : « به هر سو كه خود صلاح مىدانى ما را ببر . »
در همان هنگام كه على آهنگ شام در سر داشت ، شنيد كه خوارج بصره ، عبداللَّه بن خباب از صحابهء رسول خدا صلى الله عليه وآله را در نزديكى نهروان ديدهاند وأو خود را به آنان شناسانيده است . آنان در باب أبو بكر وعمر از أو پرسيده بودند . ابنخباب آنان را ثنا گفته بود . سپس از عثمان پرسيده بودند كه : « در آغاز وپايان خلافتش چگونه بوده ؟ » -