هامش
- پس كسى را به حارثبن قرين كه خاله زادهء آن لعين بود ، بفرستاد وخواستار شد كه دليلي با وى گسيل دارد تا به بصره اش برساند . حارث بر سخن أو وقعى ننهاد ، شمر تضرع بسيار كرد چندان كه حارث پذيرفتار شد .
پس شمر بن ذي الجوشن ، وسنان بن انس وپانزده تن ديگر از آن مردم نحوست اثر ، از كوفه بيرون شدند واين خبر ، به عبداللَّه بن كامل رسيد ، وبرنشست وبه در سراى مختار بيامد ، وخير ، غلام مختار را اسحتضار داد ، وآن غلام ، بىخبر مختار ، با هجده تن غلام از دنبال شمر بتاخت ، تا گاهى كه أو را دريافت ودر ميانهء جنگ برخاست ، ودر هنگامهء جنگ وغوغا ، شمر ضربتي بر خير فرود آورده ، أو را به هزيمت درآورد ، وشمر ملعون ، چون گرگ ديوانه وپلنگ آشفته ، از دنبال هزيمت شدگان بتاخت وحارثبن مره را با دو تن از غلامان مختار به خاك دمار بيفكند ، وخود روى به راه بصره آورد .
خير با آن حال پر كلال ، به كوفه باز شد وبامدادان اين داستان در حضرت مختار مكشوف گشت ، وأو را خشم فرو گرفت ، وخير را عتاب كرد وگفت : « كدام كس تو را فرمان كرد تا در دل شب برنشينى وبه حرب شمر رو كنى ؟ ودو تن از غلامان مرا به كشتن دهى ؟ »
گفت : « همى خواستم شمر به دست من كشته گشته واين ثواب وسعادت ونيكنامى مرا بهره شود ، لكن نمىدانستم انجام اين كار ، به اين صورت ناخجسته وسيرت بد نمود ، نمود گيرد . »
مختار در چهرهء خير ، صفرتى بديد ، گفت : « اين زردى روى از چه روى باشد ؟ »
گفت : « از اندوه كشته شدن آن دو غلام به اين حال درافتاده أم . »
مختار بدانست كه اين صفرت از ضربتي است كه بر وى فرود گرديده واينك پنهان همى دارد ، گفت : « لعنت خداى بر شمر باد . »
پس عبداللَّه كامل وأبو عمرهء حاجب را فرمان كرد تا با خيل وحشم خويش ، از دنبال آن خبيث بتازند ، وأو را دستگير نمايند ، وشمر اين هنگام ، در كلتانيه كه از قراى كوفه است ، فرود آمده بود ، وديده بانان بر گماشته بود واز آن سوى ، عبداللَّه بن كامل وأبو عمره ، با مردم خويش راه برگرفتند وبه آن قريه فرا رسيدند ، لكن از وقوف شمر در آن جا خبر نيافتند وبگذشتند ، ودو فرسنگ راه سپرده ، در مكاني فرود شدند .
مسلم بن عمرو ازدى مىگويد : در كلتانيه با شمربن ذىالجوشن بودم ، مرا گفت تا امام جماعت ومؤذن قريه را بدو بياورم ، با ايشان گفت : « همى خواهم دو تن را پديد كنيد تا يكى را از پيش روى خويش به بصره فرستم تا مصعب بن زبير را از ورود من آگاهى سپارد وآن ديگر ، مرا دليل راه باشد تا به بصره درآورد . »
ايشان دو تن را حاضر ساختند ، يكى جوان وديگرى سال برده تر ، وآن جوان ، يهودي بود وراه نيك مىپيمود -