تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 685

مساهمون:

ص٦٨٥
هامش
- پس شمر پنج دينار به پيشواى نماز ومؤذن بداد ونامه به مصعب بن زبير برنگاشت ، وبه جوان يهودي داد وبه جاى دستمزد ، عمودى بر وى بزد وگفت : « ببايست خواب وآرام از خود بازگيرى ، واين نامه را به مصعب باز رسانى . » واز بدبختى ونكبت روزگار ، قاصد را مزدى نداد ، وبا دلى آشفته وكينه‌ورش روانه ساخت . يهودي چون نيم فرسنگ راه پيمود ، از آن كين وآشوب كه أو را بود ، راه بگردانيد وبدان سوى كه اردوى عبداللَّه وأبو عمره فرود گشته بود ، راه گرفت ، وبه روايت مجلسي ، چون شمر در آن قريه فرود گرديد ، دهقانى را حاضر ساخت ونامه به سوى مصعب برنگاشت ، ودر عنوان نوشت : « للأمير المصعب بن زبير من شمر بن ذي الجوشن . » پس آن مكتوب را به آن دهقان بداد وگفت : « هر چه توانى بشتاب واين نامه را به مصعب در بصره باز رسان . » وآن دهقان ، بيابان درنوشت تا به آن قريه‌اى كه ابوعمره با پانصد تن از پى مهمى از جانب مختار مأمور شده بودند جاى داشتند ، فرا رسيد ، وأو را يك تن از أصحاب ابىعمره بديد ونامه را بگرفت ، وعنوانش را قرائت كرده ، از شمر ومكان أو بپرسيد ، دهقان گفت : « از آن مكان كه شمر جاى دارد تا اين جا سه فرسنگ مسافت باشد . » ابن‌اثير گويد : چون شمر به قريهء كلتانيه درآمد ، از مردم آن قريه ، دهقانى را حاضر ساخت وأو را بزد ، ونامه بدو داد وگفت : « به مصعب‌بن زبير برسان . » وأو را گمان چنان بود كه دهقان را از آن ضربت ، هيبتي درخواهد سپرد وتقديم خدمت را بر عجلت خواهد فزود ، لكن نمىدانست اثر خون امام عليه السلام تدبيرش را سرنگون كند وادبار روزگارش ، به دست خود بر خود برآشوبد . پس آن دهقان روى به راه نهاد وهمى برفت تا در آن قريه كه ابوعمره از جانب مختار فرود گشته ، ديده‌بان أهل بصره بود فرود شد ، ودهقانى را بديد واز شكايت شمر بدو حكايت همى گذاشت . ناگاه مردى از أصحاب ابىعمره كه عبد الرحمان بن ابىالكنود نام داشت ، بر وى عبور داد وآن نامه را كه از طرف شمر ، به مصعب عنوان داشت قرائت نمود ، واز حال ومكان شمر بپرسيد ، وباز دانست كه در ميان ايشان ، افزون از سه فرسنگ بُعد مسافت نيست . پس جملگى شادان وخرم روى بدان قريه نهادند . مسلم بن عبداللَّه مىگويد : با شمر گفتم : « اگر از اين مكان كوچ كنيم نيك تر است ، چه از اين مكان بيمناكم . » اما از آن جا كه گرگ اجل بر آن خبيث ، چنگ ودندان باز كرده وحكم قدر بر دمار وهلاك آن نابه كار صدور يافته بود ، گفت : « واي بر شما ، اين خيالات فاسده كه شما را درسپرده واين سخنان كه شما را باز نموده‌اند همه بيهوده ، ودروغ را رتبت وفروغى نيست . همانا دل اين مردم را رعب وبيم فرو گرفته . سوگند با خداى ، تا سه روز از اين مكان بيرون نشوم . » -