وبعث مسلم بن عقيل من يأتيه بالخبر ، فأتوه بالخبر على وجهه ، وأمر أن ينادي بشعاره :
- « يا منصور أمِت » .
وكان قد بايعه ثمانية عشر ألف [ 000 ، 18 ] رجل . فاجتمعوا إليه ، فعقد لجماعة على الأرباع ، وقدّم أمامه صاحب رُبع كِندة ، وأقبل نحو القصر ، فتحرّز عبيداللَّه ، وغلّق الأبواب ، وسار مسلم حتّى أحاط بالقصر ، وتداعى النّاس ، واجتمعوا ، حتّى امتلأ المسجد والسّوق ،
هامش
- وأو را سوگندها داد كه به كسى نگويد وپسرك نيز سوگندها خورد تا بالآخرة جريان را به پسر گفت . آن پسر خوابيد ودم فرو بست . [ . . . ]
بامدادان ابن زياد در قصر دار الاماره نشست ومردم را براي ورود رخصت داد . در اين ميان محمد بن أشعث وارد شد . ابنزياد كه أو را ديد ، گفت : « خوش آمده اى اى كسى كه هيچ گونه پيش ما متهم نيستى ودورويى با ما ندارى . »
آنگاه أو را در كنار خود نشانيد .
از آن سو بلال پسر آن پيرزن كه مسلم را در خانهء خويش جاى داده بود ، چون صبح شد ، به نزد عبد الرحمان پسر محمد بن أشعث رفت وبه أو اطلاع داد كه مسلم بن عقيل در خانهء مادر اوست . عبد الرحمان نيز يكسره به قصر ابن زياد آمد وبه نزد پدرش كه در قصر نشسته بود ، رفت . آهسته به أو سخنى گفت ، ابن زياد پرسيد : « چه گفت ؟ »
محمد بن أشعث پاسخ داد : « به من خبر داد كه پسر عقيل در يكى از خانههاى ماست . »
ابن زياد با چوبدستى خود به پهلويش زد وگفت : « برخيز وهماكنون أو را به نزد من حاضر ساز . » [ . . . ]
ابن زياد بيش از اين درنگ نكرد وفرمان داد مسلم را به بأم دار الاماره ببرند وگردنش را بزنند . براي انجام اين كار گفت : « آن كس را كه مسلم با أو حريف بود وزخم شمشير به سر وشانهاش زد ، بياورند . »
چون أو را كه نامش بكير بن حمران احمرى بود ، آوردند ، عبيداللَّه به أو گفت : « مسلم را به بأم ببر وخود گردنش را بزن . »
هنگامى كه آن جناب را به بالاى بأم مىبردند ، يكسره استغفار مىكرد ودرود بر پيامبر بزرگوار اسلام محمد صلى الله عليه وآله وساير پيمبران ورسولان وفرشتگان حق مىفرستاد ودنبالش مىگفت : « خدايا ! تو خود ميان ما واين مردمى كه ما را فريب داده وبه ما نيرنگ زدند ودست از يارى ما كشيدند ، حكم فرما . »
وبدين ترتيب آن جناب را به بالاى بأم قصر آن طرفي كه مشرف به بازار كفش دوزان بود بردند وگردنش را زدند وبدنش به پايين افتاد . درود خدا بر أو باد !
رسولي محلّاتى ، ترجمهء مقاتل الطالبيين ، / 98 - 101 ، 102 ، 107