تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1417

مساهمون:

ص١٤١٧
هامش
- بيرون رود . هنوز به درهاى مسجد نرسيده بود كه عدهء همراهانش به ده نفر نمىرسيدند . چون از مسجد بيرون رفت ، هيچ كس با أو نبود . از اين‌رو در كوچه‌هاى كوفه سرگردان شده ونمىدانست به كجا مىرود تا گذارش به خانه‌هاى بنىبجيله كه تيره اى از قبيلهء كنده بودند ، افتاد . همچنان تا در خانهء زنى به نام طوعه پيش رفت . طوعه ( كه قبلًا كنيز أشعث بن قيس بود وأشعث أو را آزاد ساخته ودر آن هنگام مردى به نام أسيد حضرمي أو را به عقد ازدواج خويش درآورده بود واز أسيد فرزندى به نام بلال داشت ووى با مردم بيرون رفته بود ) بر در خانه چشم به راه آمدن فرزندش ايستاده بود . همين كه مسلم چشمش بدان زن افتاد ، بر أو سلام كرد . طوعه جواب سلام را داد . مسلم از أو مقدارى آب طلبيد وطوعه به درون خانه رفت وقدرى آب آورد . مسلم آب را آشاميد وظرف را به زن باز گردنيد . زن ظرف را به درون خانه برد وچون باز گشت ، ديد آن مرد همان جا نشسته است . بدو گفت : « مگر آب نخوردى ؟ » مسلم گفت : « چرا . » طوعه گفت : « پس به نزد زن وبچه‌ات برو . » مسلم ساكت شد . وى براي بار دوم وسوم اين سخن را تكرار كرد . باز ديد آن مرد از جاى خود حركت نمىكند . در مرتبهء چهارم گفت : « سبحان اللَّه ! اى بندهء خدا ، برخيز وبه نزد زن وبچه‌ات برو خدايت تندرستى دهد كه نشستن تو در اين جا شايسته نيست . من اجازه نمىدهم اين جا بنشينى . » مسلم برخاست وفرمود : « اى زن ! من در اين شهر خانواده‌اى ندارم . آيا مىتوانى يك احسانى به من بكنى وپاداشى بگيرى ؟ شايد من روزى پاداش تو را بدهم . » طوعه گفت : « اى بندهء خدا ! آن احسان چيست ؟ » مسلم گفت : « من مسلم بن عقيل هستم كه اين مردم به من دروغ گفتند وگولم زدند ودست از ياريم كشيدند . » طوعه ( با تعجب ) پرسيد : « تو مسلم هستى ؟ » فرمود : « آرى . » طوعه ( كه آن جناب را شناخت ) گفت : « به خانه درآى . » وآن جناب را به اطاقى برد وآن جا را برايش فرش كرد وشام براي آن جناب آورد . در اين هنگام بلال پسرش رسيد ومتوجه شد كه مادرش بدان أطاق زياد رفت وآمد مىكند . سبب را پرسيد ؟ زن گفت : « پسرجان ! از اين سؤال بگذر . » پسرك گفت : « به خدا سوگند بايد جريان را برايم بگويى . » وبه دنبال آن اصرار كرد . طوعه بدو گفت : « پسرجان ! نبايد به هيچ كس بگويى . » -