هامش
- معنايش اين است كهاى يارى شده جانش را بگير ) آنان را به خروج دعوت كنم . من نيز بر طبق دستور أو بيرون رفته وفرياد كشيده تا مردم كوفه از هر سو براي يارى مسلم بن عقيل گرد آمدند وآن جناب نيز براي هر كدام از قبائل پرچمى بست وأميري برگماشت . عبد الرحمان بن كريز كِندى را أمير بر ربيعه كرد وبه أو دستور داد كه تو سردار سواران باش ودر پيش روى من حركت كن ومسلم بن عوسجة را بر قبائل مذحج وبنىاسد أمير كرده وبه أو گفت ، تو أمير پيادگان باش وأبو ثُمامهء صائدى را بر دو قبيلهء تميم وهمدان أمير كرد وعباس بن جعدهء جدلى را بر مردم مدينه فرمانروا ساخت وبدين ترتيب به سوى قصر ابن زياد حركت كرد .
اين خبر كه به عبيداللَّه بن زياد رسيد ، دستور داد درها را ببندند وخود نيز در قصر پناهنده شد . مسلم بن عقيل همچنان پيش رفت تا قصر را محاصره كرد وطولى نكشيد كه مسجد كوفه به طرفدارى مسلم پر از جمعيت شد وهمچنان ساعت به ساعت بر تعدادشان افزوده مىشد ورفته رفته كار را بر ابنزياد تنگ كردند وأو كه چنان ديد ، عبيداللَّه بن كثير بن شهاب را طلبيد وبه أو دستور داد با افرادى كه از قبيلهء مذحج فرمانبر أو هستند ، برود وبه هر ترتيب كه ممكن است مردم را از گرد مسلمبن عقيل پراكنده سازد وآنها را از جنگ وكيفر حكومت بترساند . ولى چون عبيداللَّهبن كثير به نزد مردم آمد ، با دشنام مردم كه به ابنزياد وپدرش مىدادند ، مواجه گرديد واز اين رو بي آن كه كارى انجام دهد ، بازگشت .
عبداللَّه بن حازم بكرى گويد : همچنين اشراف ديگر كوفه براي متفرق كردن مردم به نزد ما آمدند ونخستين كسى كه زبان گشود ، كثيربن شهاب بود كه گفت :
« مردم شتاب نكنيد وبه سوى خانه وزندگى وزن وفرزندتان باز گرديد وخود را به كشتن ندهيد . هماكنون سپاههاى مجهز يزيد از شام مىرسند وشما را عرضهء شمشير مىكنند وأمير شما عبيداللَّه بن زياد با خداى خود عهد كرده وپيمان بسته كه اگر تا شب به خانهء خود نرويد وهمچنان مقاومت كنيد ، بهرهء فرزندانتانرا از بيتالمال قطع كند وجنگجويانتان را بدون حقوق وجيره به جنگهاى شام فرستد وبىگناه را به جرم گناهكار بگيرد وحاضر را به جاى غايب در بند كشد تا يك تن از مخالفان حكومت به جاى نماند ، جز آن كه كيفر جنايتش را بچشد . »
ساير اشراف كوفه نيز سخنانى ( تهديد آميز ) مانند سخنان كثيربن شهاب گفتند وهمين كلمات موجب پراكندگى مردم شد . در اين هنگام زن بود كه مىآمد دست پسر وبرادرش را مىگرفت وبه آنها مىگفت : « اين مردم به جاى شما هستند ونيازى به كمك شما نيست . »
ومرد بود كه مىآمد ودست فرزند وبرادر خود را مىگرفت وبه آنها مىگفت : « فرداست كه سپاه شام مىرسد . تو را با اين جنگ وبلوا چه كار ؟ بيا واز اين معركه دور شو . »
همچنين مردم از دور مسلم پراكنده مىشدند تا به جايى رسيد كه چون شب شد ، بيش از سى نفر همراه أو نبودند وچون نماز مغرب خوانده شد ، مسلمبن عقيل به سوى درهاى قبيلهء كنده به راه افتاد تا از مسجد -