وبلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانياً قُتل ، وكانت أخته روعة تحت هاني ، وهي امّ يحيى ابن هاني ، فأقبل في جمع من مذحج وأحاط بالقصر ، فلمّا علم به ابن زياد ، أمر شريح القاضي أن يدخل على هاني ويعلمهم بحياته ، قال شريح : لمّا رآني هاني صاح بصوت رفيع : يا للمسلمين ! إن دخل عليَّ عشرة أنقذوني ، فلو لم يكن معي حميد بن أبي بكر الأحمريّ ، وهو شرطيّ ، لأبلغت أصحابه مقالته ، ولكن قلت إنّه حيّ ، فحمد اللَّه عمرو ابن الحجّاج وانصرف بقومه .
المقرّم ، مقتل الحسين ، / 179
وبلغ الخبر إلى عمرو بن الحجّاج اللّعين الّذي لا أهمّيّة ولا غيرة له أنّ هانياً قد قُتل ، وكانت رويحة أخت عمرو زوجة هاني ، فأقبل في مذحج ووجوهها كافّة ، حتّى أحاط بالقصر ، ونادى : أنا عمرو بن الحجّاج ، وهذه فرسان مذحج ووجوهها ، لم نخلع طاعة ، ولم نفارق جماعة ، وقد بلغنا أنّ صاحبنا هانياً قد قُتل ، فعلم عبيداللَّه باجتماعهم وكلامهم ،
هامش
- شريح نزد هانى رفت وچون چشم هانى به أو افتاد ، گفت : « مسلمانان به دادم برسيد . عشيره أم هلاك شد . دينداران كجايند وياوران كجايند ؟ آيا دشمن ودشمن زادهء آنان مرا مىترساند ؟ »
جنجال را شنيد وبه شريح گفت : « گمانم اين فرياد مذحج وپيروان مسلمان من است واگر ده تن از آنان وارد شوند ، مرا نجات مىدهند . »
شريح با ديدهبانى كه ابن زياد همراه أو كرده بود ، بيرون رفت وبعدها مىگفت : « اگر ديدهبان ابن زياد همراهم نبود ، پيغام هانى را به آنها مىرسانيدم . »
شريح نزد آنها رفت وگفت : « من به چشم خود هانى را ديدم زنده است وكشته نشده . »
عمرو ويارانش گفتند : « الحمد للَّهكه كشته نشده . »
در روايت طبري است كه چون شريح نزد هانى رفت ، گفت : « اى شريح ! تو مىبينى چه به روز من آوردند . »
گفت : « مىبينم كه زنده اى . »
گفت : « با اين حال كه مرا مىبينى زنده أم ؟ به قوم من بگو اگر برگردند ، مرا خواهد كشت . »
شريح نزد عبيداللَّه رفت وگفت : « ديدم زنده است واثر شكنجهء بدى در أو ديدم . »
عبيداللَّه گفت : « زشت مىشمارى كه والى رعيت خودرا عقوبت كند ؟ برو نزد آنان وبه آنها گزارش بده . »
أو بيرون رفت وعبيداللَّه مهران را همراهش فرستاد . شريح گفت : « اين غوغاى بىجا چيست ؟ هانى زنده است . حاكم أو با ضربتي كه خطر جانى ندارد ، اورا تأديب كرده است . برگرديد وخون خود وهانى را هدر نكنيد . »
كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 44