هامش
- گفت : « به خدا أو را نخواهم آورد . »
گويد : وچون سخن در ميانه بسيار شد ، مسلم بن عمرو باهلى ، در كوفه جز أو شامي وبصرى نبود ، كه سرسختى ولجاجت هانى را در مقابل ابن زياد در مورد تسليم مسلم بديد ، بهپا خاست وگفت : « خدا أمير را قرين صلاح بدارد ! أو را به من واگذار تا با أو سخن كنم . »
آنگاه به هانى گفت : « بيا اين جا با تو سخن كنم . »
گويد : هانى برخاست ووى را به گوشه اى برد كه خلوت بود . اما نزديك ابن زياد بودند ، چنان كه مىديدشان واگر صدا بلند مىكردند ، گفتوگويشان را مىشنيد وچون آهسته سخن مىكردند ، از أو مكتوم مىماند . آنگاه مسلم به هانى گفت : « تو را به خدا خودت را به كشتن مده وقوم وعشيرهات را به بليه دچار مكن . به خدا دريغم مىآيد كه كشته شوى ، هانى مىپنداشت كه عشيرهء أو جنبش مىكنند ، اين مرد عموزادهء اين قوم است ، أو را نمىكشند وزيانش نمىزنند . أو را به ابنزياد بده كه به سبب آن خوارى وكاستى نمىگيرى . أو را به حاكم مىدهى . »
گفت : « چرا ؟ به خدا سبب اين خوار ورسوا مىشوم . مهمانم را تسليم كنم وزنده وسالم باشم وبشنوم وببينم وبازويم محكم باشد وياران فراوان داشته باشم . به خدا اگر جز يكى نبودم وياورى نداشتم ، أو را تسليم نمىكردم تا در كار دفاع از أو جان بدهم . »
مسلم اورا قسم مىداد وهانى مىگفت : « نه به خدا ، هرگز أو را تسليم نخواهم كرد . »
گويد : ابن زياد اين را بشنيد وگفت : « نزديك منش آريد . »
چون اورا نزديك بردند ، گفت : « به خدا بايد أو را بيارى وگرنه گردنت را مىزنم . »
گفت : « در اين صورت به دور قصرت برق شمشير بسيار خواهد بود . »
مىپنداشت كه عشيره اش از أو حمايت مىكنند .
گفت : « بدبخت ! مرا از برق شمشير مىترسانى ؟ »
آنگاه گفت : « أو را نزديكتر آريد . »
وچون نزديكتر آوردند ، با چوب دستى به صورتش زدن گرفت وچندان به بيني وپيشانى وگونههاى أو زد كه بينيش بشكست وخون بر چانهء وى روان شد وگوشت دو گونه وپيشانيش بر ريشش ريخت وچوب بشكست .
گويد : هانى دست به طرف شمشير يكى از نگهبانان برد ، اما نگهبان أو را فرو كشيد ومانع شد .
ابنزياد گفت : « حروري شدى ، خويشتنرا مستوجب عقوبتكردى . كشتنت بر ما حلال شد . بگيريدش ودر يكى از اطاقهاى خانه بيندازيد ودر بر أو ببنديد ومراقب نهيد . »
چنين كردند .
گويد : پس أسماء بن خارجه بهپا خاست وگفت : « ما فرستادگان خيانت بوديم . به ما گفتى اين مرد را -