هامش
- « اجل رسيده به پاى خويش آمد . »
گويد : در آن وقت عبيداللَّه با امنافع دختر عمارةبن عقبه عروسى مىكرد .
گويد : وچون هانى به ابنزياد نزديك شد كه شريح قاضى نيز نزد وى نشستهبود ، بدو نگريست وشعري خواند بدين مضمون :
« من زندگى أو را مىخواهم
اما أو آهنگ كشتن من دارد . »
گويد : وچنان بود كه ابن زياد در آغاز آمدنش ، هانى را محترم مىداشت وملاطفت مىكرد .
هانى گفت : « اى أمير ! مقصود چيست ؟ »
گفت : « بس اى هانى ! اين كارها چيست كه در خانههايت بر ضد أمير مؤمنان وعامهء مسلمانان مىكنى ؟ مسلم بن عقيل را آورده اى ودر خانهء خويش جا داده اى ودر خانههاى أطراف خويش سلاح ومرد براي وى فرآهم آورده اى وپندارى كه اين قضية از من نهان مىماند ؟ »
گفت : « چنين نكرده أم ومسلم به نزد من نيست . »
گفت : « چرا ، چنين كرده اى . »
گفت : « نكرده أم . »
گفت : « چرا . »
گويد : وچون اين سخن مكرر شد وهانى از اصرار وانكار خويش نگشت ، ابنزياد ، معقل ، همان خبرگير را خواست كه بيامد وپيش أو بايستاد . به هانى گفت : « اين را مىشناسى ؟ »
گفت : « بله . »
وبدانست كه خبرگير آنها بوده واخبارشان را براي ابنزياد آورده ولختى در خويش فرو رفت . آنگاه دل گرفت وگفت : « سخن مرا بشنو وگفتارم را راست شمار . به خدا با تو دروغ نمىگويم . به خدايى كه خدايى جز أو نيست ، من أو را به خانهام دعوت نكردم واز كار أو هيچ خبر نداشتم تا وى را بر در خانهام نشسته ديدم واز من خواست كه آن جا منزل گيرد . شرم كردم كه نپذيرمش وحرمت زده شدم وأو را به خانهء خويش راه دادم ومهمان كردم وپناهش دادم وكار وى چنان بود كه خبر يافته اى . اكنون پيمان مؤكد مىكنم تا مطمئن شوى كه بدى براي تو نمىخواهم . اگر خواهى گروگانى به تو دهم كه به دست داشته باشى تا پيش تو باز گردم وپيش أو روم وبگويم از خانه أم به هر كجا مىخواهد برود واز حرمت زدگى درآيم واز پناهى كردن وى رها شوم . »
گفت : « نه به خدا ، از پيش من نروى تا أو را پيش من آرى . »
گفت : « نه به خدا ، هرگز أو را پيش تو نخواهم آورد . مهمانم را پيش تو بيارم كه أو را بكشى ؟ »
گفت : « به خدا بايد أو را پيش من آرى . » -