الجدار ، ثمّ ضرب وجهه حتّى كسر أنفه وجبينه . « 1 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 360 - 361 / عنه : القمّي ، نفس المهموم ، / 102 - 103
فدخل القوم على ابن زياد ، ودخل معهم ، « 2 » فلمّا طلع قال عبيداللَّه : أتتك بحائن رجلاه « 3 » ! وقد عرّس عبيداللَّه إذ ذاك بأمّ نافع ابنة عُمارة بن عُقبة « 2 » ، فلمّا دنا من ابن زياد وعنده شُريح القاضي التفت نحوه ، فقال :
أريدُ حِباءَهُ ويريدُ قَتلي * عذيركَ من خليلك من مُرادِ
وقد كان له أوّل ما قدم مُكْرِماً مُلطفاً ، فقال له هاني : وما ذاك أيّها الأمير ؟ قال : إيه يا هاني بن عروة ! ما هذه الأمور الّتي تربّص في دورك لأمير المؤمنين وعامّة المسلمين !
هامش
( 1 ) - عبيداللَّه خطبهء جمعه مىگفت . هانى در مجلس نشست وگيسوان خود را از دو طرف آويخته بود . وقتي عبيداللَّه نماز بكرد ، هانى را بخواند كه از دنبال وى برفت ووارد شد وسلام گفت .
عبيداللَّه گفت : « هانى ! مگر نمىدانى كه پدرم به اين شهر آمد وهمهء شيعيان را بكشت ، مگر پدر تو وحجر ، كار حجر چنان شد كه دانستهاى ، پس از آن پيوسته مصاحبت تو را نكو مىداشت وبه حاكم كوفه نوشت كه نيازى كه پيش تو دارم ، هانى است ؟ »
گفت : « چرا . »
گفت : « پاداش من اين بود كه يكى را در خانهات نهان كردى كه مرا بكشد . »
گفت : « چنين نكردم . »
گويد : پس آن مرد تميمي را كه به خبرگيرى آنها گماشته بود ، بياورد وچون هانى أو را بديد ، دانست كه قضية را به عبيداللَّه خبر داده وگفت : « اى أمير ! چنان بود كه خبر يافتهاى . اما حمايت از تو برنمىگيرم . تو وكسانت در امانيد هر كجا مىخواهى برو . »
گويد : عبيداللَّه يكه خورد ومهران كه بر سر وى ايستاده بود وعصايى به دست داشت ، گفت : « چه ذلتى ! اين بندهء بافنده تو را در قلمروت أمان مىدهد . »
عبيداللَّه گفت : « بگيرش . »
پس مهران عصا را بينداخت ودو گيسوى هانى را بگرفت وصورتش را بالا نگهداشت . عبيداللَّه عصا را برگرفت وبه صورت هانى كوفت . آهن عصا درآمد وبه ديوار فرو رفت وچندان به صورت أو زد كه بيني وپيشانيش بشكست .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2934 - 2935
( 2 ) ( 2 ) [ لم يرد في وسيلة الدّارين ] .
( 3 ) - [ أضاف في ذخيرة الدّارين : تسعى ] .