فقال شريك : أما لو قتلته قتلت فاسقاً فاجراً منافقاً كافراً .
قال : فلم يلبث شريك بعدها إلّاثلاثاً حتّى مات رحمه الله ، وكان من خيار الشّيعة وعبّادها ، وكان يكتم الإيمان تقيّة .
وخرج ابن زياد ، فصلّى على شريك ورجع إلى القصر . « 1 »
محمّد بن أبي طالب ، تسلية المجالس وزينة المجالس ، 2 / 182 - 184
« 1 »
هامش
( 1 ) - پيش تر دانستى عبيداللَّه بن زياد چون از بصره روانهء كوفه شد ، شريك بن الأعور با أو بود . اين شريك از شيعيان متعصب وبا عمار در جبههء صفين شركت داشت وسخنان أو با معاوية معروف است . چون از بصره بيرون آمد ، وا ماند وگفتهاند خود را با همراهانش به واماندگى زد ، به اميد آن كه عبيداللَّه با آنها بماند وحسين پيش از أو وارد كوفه شود . ولى عبيداللَّه به واماندگان توجهى نداشت وجلو مىرفت .
چون شريك به كوفه رسيد ، به هانى بن عروه وارد شد وأو را به تقويت كار مسلم وراه برى آن تشويق مىكرد . شريك بيمار شد ونزد ( مل ح ) ابن زياد گرامى بود واميران ديگر هم أو را گرامى مىداشتند ، ابن زياد به أو خبر داد كه من امشب به عيادت تو مىآيم . أو هم به مسلم گفت : « اين فاجر امشب از من عيادت مىكند ، وقتي آمد ونشست ، أو را بكش وبه جاى أو در كاخ حكومت بنشين وكسى ديگر مانع تو نيست . اگر من بهبود يافتم ، به بصره مىروم وآن جا را به نفع تو اداره مىكنم . »
چون شب رسيد ، ابن زياد به عيادت شريك بن أعور آمد وبه مسلم گفت : « اين مرد وقتي نشست ، از دست تو بهدر نرود . »
هانى از جا برخاست وگفت : « من ميل ندارم كه در خانهء من كشته شود . »
اين كار را زشت شمرد . ابنزياد آمد ونشست ، از شريك پرسيد : « حالت چون است واز كي بيمار شدى ؟ »
چون بسيار پرسش كرد وكسى بيرون نشد ، ترسيد كه از دست برود واين شعر را سرودن گرفت :« چه انتظار برى در سلام بر سلمى * سلام دهش با هر آن كه داده سلامشز جام مرگ به تعجيل ريز به كامش »
دو سه بار آن را گفت . عبيداللَّه كه مقصد أو را نمىدانست ، گفت : « هذيان مىگويد ؟ »
هانى گفت : « آرى ، أصلحك اللَّه ، از پسين تا كنون چنين است . »
أو هم برخاست ورفت ، وگفته اند ( ط ) كه عبيداللَّه با غلام خود مهران آمده بود وشريك هم به مسلم سفارش كرده بود كه وقتي من گفتم به من آب دهيد ، بيرون آي وأو را بزن . عبيداللَّه بر روى بستر شريك نشست ومهران بالاى سرش ايستاد . شريك گفت : « مرا آب دهيد . »
جاريه جام آب آورد وديد مسلم ايستاده است ، برگشت . شريك گفت : « مرا آب دهيد . » -