ونزل مع مسلم بن عقيل شريك بن عبداللَّه الأعور الحارثيّ الهمدانيّ البصريّ ، وكان من كبار شيعة أمير المؤمنين عليه السلام بالبصرة ، جليل القدر في أصحابنا ، شهد صفّين وقاتل مع عمّار بن ياسر ، ولشرفه وجاهه ولّاه معاوية كرمان ، وكانت له مواصلة وصحبة مع هاني بن عروة ، فمرض مرضاً شديداً عاده فيه ابن زياد .
وقبل مجيئه قال شريك لمسلم عليه السلام : إنّ غايتك وغاية شيعتك هلاكه ، فأقم في الخزانة حتّى إذا اطمأنّ عندي اخرج إليه واقتله ، وأنا أكفيك أمره بالبصرة مع العافية .
وبينا هم على هذا ، إذ قيل : الأمير على الباب ، فدخل مسلم الخزانة ، ودخل عبيداللَّه على شريك ، ولمّا استبطأ شريك خروج مسلم ، جعل يأخذ عمامته من على رأسه ، ويضعها
هامش
- بار سوم گفت : « واي بر شما ! سوختم ، آبم دهيد واگر هم جانم را بگيريد . »
مهران بدگمان شد وعبيداللَّه را وشگون گرفت وأو هم از جا جست . شريك گفت : « اى أمير ! مىخواهم به تو وصيت كنم . »
گفت : « برمىگردم . »
مهران أو را بيرون انداخت وگفت : « به خدا مىخواست تو را بكشد . »
گفت : « چگونه ؟ ! با آن كه اورا گرامى دارم ودر خانهء هانى بودم وپدرم به أو احسانها كرده است . »
( مل ) مهران گفت : « همين است كه گفتم . »
أو برگشت ومسلم از پشت پرده بيرون شد ، شريك گفت : « چرا أو را نكشتى ؟ »
گفت : « براي دو سبب : 1 . آن كه هانى بد داشت كه در خانهء أو كشته شود ، 2 . حديثي كه مردم از پيغمبر برايم نقل كردهاند كه فرمود : ايمان بند ترور است ومؤمن ترور نكند . »
فرمود : « اگر أو را كشته بودى ، يك فاسق فاجر كافر مكارى را كشته بودى . »
ابننما گفته : چون ابنزياد رفت ، مسلم دست به شمشير آمد . شريك گفت : « چه جلو تو را از اين كار گرفت ؟ »
مسلم گفت : « خواستم بيرون شوم ، زن هانى به من آويخت وگفت : تورا به خدا كه ابنزياد را در خانهء ما مكش ودر روى من گريست ومن شمشير را انداختم ونشستم . »
هانى گفت : « واي بر أو ! مرا وخودش را كشت واز آن چه گريخت ، بدان آويخت . »
( مل ) شريك بعد از سه روز مُرد وعبيداللَّه بر أو نماز خواند وچون فهميد كه شريك در توطئهء كشتن أو وارد بوده ، گفت : « به خدا هرگز بر مردگان عراق نماز نخوانم واگر قبر زياد ميان آنها نبود ، مردهء شريك را از گور بيرون مىآوردم . »
كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 40 - 41