حامية واجتزّوا رأسه ووضع جسمه ، ثمّ صار إلى نار أدوم وأحرق ، أخذ مالك روحه وسلّمها إلى خزنة الهاوية ، والحمد للَّهربّ العالمين ، ولعنة اللَّه على القوم الظّالمين . « 1 »
الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 568 - 569
« 1 »
هامش
( 1 ) - مختار يكى از غلامان خود را به نام زربى ، دنبال شمر بن ذي الجوشن فرستاد كه با ياران خود بود . چون نزديك أو رسيدند ، شمر به يارانش گفت : « شما عقب بكشيد تا اين غلام در من طمع كند . »
از أو دور شدند وزربى به جانب أو دويد . شمر بر أو حمله كرد وأو را كشت . شمر با همراهان خود از شهر كوفه بيرون رفت وتا شب ، خود را به سدنا رسانيد واز آن جا ، به دهى كه كلتانيه اش مىگفتند وكنار نهرى وپاى تلى بود ، روانه شد وفرستاد مردى عجمي ، از أهل آن ده گرفتند وآوردند وأو را كتك زد وگفت : « بايد نامهء مرا پيش مصعببن زبير ببرى . »
آن مرد عجمي ، به ده رفت ودر آن ده ، ابوعمره يكى از ياران مختار ، در مركز پاسبانى بود وآنجا ، ميان مختار وأهل بصره ، پاس مىداد . آن مرد عجم ، به عجم ديگرى از أهل ده برخورد واز حال خود ، به أو شكايت كرد كه از دست شمر چه ديده است وچه مأموريتى به أو داده . در اين ميان ، يكى از أصحاب أبو عمره ، به نام عبد الرحمان بن ابىكنود به آنها برخورد ونامه اى به عنوان : مصعب بن زبير از طرف شمر ، در دست آنها ديد وبه آن عجمي گفت : « شمر كجاست ؟ »
نشانى أو را داد وميان آنها سه فرسخ بيشتر فاصله نبود . ياران شمر به أو گفته بودند كه : « اينجا خطرناك است وبهتر است از آن جا كوچ كنيم . »
گفت : « اين قدر از اين دروغگو مىترسيد ؟ به خدا من سه روز اينجا استراحت مىكنم . »
ولى دل آنها ، پر از هراس بود . در خواب بودند كه آواز سم اسبان را شنيدند ، گفتند : « اين آواز ملخ درياست . »
وبه آنها نزديك شد وتا يارانش آمدند از جا برخيزند كه سواران از تل سرازير شدند وفرياد تكبير بلند كردند وخيمهها را محاصره كردند . يارانش سراسيمه گريختند واسبهاى خود را هم به جا گذاشتند . شمر يك بردى به خود بست وپيسى تنش از بالاى آن نمايان بود ونيزه اى به دست گرفت وبه آنها مىزد . مهلتش نداده بودند لباس پوشد وسلاح بر تن كند . يارانش كه مسافتى از أو دور شده بودند ، آواز تكبير شنيدند وفرياد كسى كه مىگفت : قُتل الخبيث ؛ ناپاك كشته شد . همان ابن أبي الكنود كه نامهء أو را دست عجمي ديده بود ، أو را كشت وتنش را پيش سگها انداختند . گفت : پس از آن كه با نيزهء خود ، با ما رزم داد وآن را افكند ، تيغ برگرفت ورزميد ، شنيدم مىگفت :« چه شير عرين بانگ دادم بر آنها * گره بر جبين پشت كوبان يلها
نديد است روزى ز دشمن گريزان * همه جنگجو يا سرافكن ز گردانزند تيغ وسيراب سازد زمين را »
كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 310 - 311