( قال ) فما رأيت أحداً قطّ يفري فريه .
( حشأته ) : أصبت أحشائه ، ( يفري فريه ) : يفعل فعله في الضّرب والمجالدة . « 1 »
السّماوي ، إبصار العين ، / 121 / مثله الأمين ، أعيان الشّيعة ، 4 / 614
ثمّ رمى أيّوب بن مشرّح الخيوانيّ فرس الحرّ بسهم ، فعقره ، وشبّ به الفرس ، فوثب عنه كأ نّه ليث ، وبيده السّيف ، وجعل يقاتل راجلًا حتّى قتل نيفاً وأربعين ، ثمّ شدّت عليه الرّجّالة ، فصرعته .
المقرّم ، مقتل الحسين عليه السلام ، / 302
ثمّ رمى لعين من القوم فرس الحرّ بسهم ، فعقره ، فشبّ به الفرس ، فوثب الحرّ من على ظهره كأ نّه ليث وبيده السّيف ، فجعل يقاتل راجلًا ، وهو يقول :
هامش
( 1 ) - ازدى گفته : نمير بن وحله از ايوببن مشرح خيوانى بازگفته كه أو هميشه مىگفت : بهخدا من بودم كه أسب حر بن يزيد را از پا درآوردم ، تيرى به شكم أسب فرو كردم . بانگى كرد وبه خود پيچيد وبه سر درآمد . حر مانند شيرى از آن برجست وتيغ در دست داشت ومىگفت :« اسبم از پى كنيد حرّم من * پهلوانتر ز شير نرم من »گويد : به خدا نديدم كسى چون أو صفها را بدرد ، شيوخ قبيله به أو گفتند : « تو حر را كشتى ؟ »
گفت : « نه ، به خدا من أو را نكشتم . ديگرى كشت . من نمىخواستم أو را بكشم . »
ابووداك گفت : « چرا ؟ »
گفت : « براي آن كه أو را از نيكان مىدانند . به خدا اگر اين كار من گناه باشد ، خدا را با مسؤوليت جرح وحضور در لشگر ملاقاة كنم ، آسانتر است از آن كه گناه كشتن آنها به گردن داشته باشم . »
ابووداك گفت : « تو با گناه قتل همه خدا را ملاقاة خواهى كرد . بگو بدانم اگر أسب يكى را پى كردى وبه ديگرى تير انداختى ودر برابر آنها ايستادى وعمل خود را تكرار كردى وياران خود را تشويق كردى وبر تو حمله شد وبدت بود كه بگريزى وديگرى هم از ياران تو همين عمل را كرد ودر نتيجة به همدستى همهء شما همهء آنها كشته شدند وشما همه شريك خون آنها هستيد . »
گفت : « اى أبو وداك ! تو ما را از رحمت خدا نوميد مىكنى . اگر روز قيامت تو حسابرس باشى ، خدايت نيامرزد اگر ما را بيامرزى . »
گويم مناسب مقام بود كه براي أو بسرايد :« شود أمتي كاز حسين افكند سر * ببيند شفاعت ز جدش به محشر
نه واللَّه نبود بر آن ها شفيعي * عذاب قيامت بر آنها مقرر »كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 121