تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 943

مساهمون:

ص٩٤٣
ثمّ قال له : انزل يا حرّ ، فقال : أنا لك فارساً خير منِّي راجلًا . « 1 » الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 199 1
هامش
( 1 ) - تازيانه بر أسب زد ( ف ) قصد حسين عليه السلام داشت ودست بر سر گذاشت ومىگفت : « بارخدايا ! به سوى تو برگشتم ، توبه أم را بپذير . من دل دوستان تو وزادگان دختر پيغمبرت را لرزاندم . » طبري گفته : چون به حسين عليه السلام واصحابش نزديك شد ، سپر واژگون كرد وبر آن‌ها سلام داد . ( د مل ) خود را به حسين رسانيد وگفت : « قربانت يا بن رسول اللَّه ! من همان همراه توام كه نگذاشتم برگردى ودر راه پا به پاى تو آمدم وتو را در اين جا بازداشت كردم . من گمان نمى بردم كه اين مردم پيشنهادهاى تو را يكسر نپذيرند وتو را به اين وضع كنونى برسانند . به خدا اگر مىدانستم با تو چنين مىكنند ، آن‌چه با تو كردم ، نمىكردم . من از آن چه كردم به خدا توبه كردم . به نظر شما توبهء من پذيرفته است ؟ ! » حسين فرمود : « آرى توبه‌ات را خدا قبول كند ، فرود آي . » عرض كرد : « من سواره بهتر مىتوانم خدمت كنم . ساعتي با آن‌ها بجنگم ودر آخر پياده خواهم شد . » حسين فرمود : « خدايت رحمت كند ! هرچه در نظر دارى عمل كن . » در « تذكره » سبط است كه پس از آن كه حسين عليه السلام به شبث بن ربعىو حجار بن ابجرو قيس بن أشعث ويزيد بن حارث فرياد زد : « شما به من نامه ننوشتيد ؟ » گفتند : « نمىدانيم چه مىگويى . » حربن يزيد كه از سادات آن‌ها بود ، گفت : « آرى ، به خدا ما به تو نوشتيم وتو را آورديم . خدا باطل وباطل‌خواهان را دور كند ! من دنيا را بر آخرت نگزينم . » سپس سر اسبش را برگردانيد وبه لشگر حسين عليه السلام آمد . حسين به أو فرمود : « اهلًا وسهلًا ، تو در دنيا وآخرت حرّى . » انتهى . ( نما ) روايت است كه به حسين عليه السلام گفت : « چون عبيداللَّه مرا به سوى تو فرستاد ، از قصر كه بيرون شدم از پشت سر فريادى شنيدم كه مژدهء خيرت باد اى حر ! برگشتم وكس را نديدم . گفتم : به خدا اين مژدهء چيست ؟ من جلوى حسين مىروم ودر دلم نيافتاد كه پيروى تو خواهم كرد . » فرمود : « تو به خير رسيدى . » كمره‌اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 115 - 116 قطب راوندى رحمه الله ازابىعبيدة بن عبداللَّه‌بن مسعود از پدرش روايت كرده كه خداوند به پيغمبرش دستور داد وارد كنيسه اى شود ( معبد يهود ) تا مردى را به بهشت برد . چون با گروهى همراهان خود وارد كنيسه شد ، ديد جمعى از يهود تورات مىخوانند وبه آن جا رسيدند كه أوصاف پيغمبر را شرح مىدهد . چون چشمشان به آن حضرت افتاد ، خموشى گرفتند ودر گوشهء كنيسه بيمارى بود . پيغمبر از آن‌ها پرسيد : « چرا خموشى گرفتيد ؟ »