تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 941

مساهمون:

ص٩٤١
ما علمت أنّ القوم الملاعين يفعلون بك ما فعلوا ، وقد جئناك تائباً . « 1 » القندوزي ، ينابيع المودّة ، / 344 ( ط أسوة ) ، 3 / 75 - 76 1
هامش
( 1 ) - در « شرح شافيه » مسطور است كه : اين وقت حر روى به فرزند خود على كرد : وقال : « يا بنيّ ! لا صبر لي على النّار ، فسر بنا إلى الحسين لننصره ونقاتل بين يديه ، فلعلّ اللَّه تعالى يرزقنا الشّهادة الّتي لا انقطاع لها . » گفت : « اى پسرك من ! مرا شكيبايى بر آتش دوزخ نيست . بيا تا به‌حضرت حسين رويم وأو را نصرت كنيم وبا دشمنان أو رزم زنيم . باشد كه به ادراك شهادت ، سعادت ابدى به دست كنيم . » گفت : « اى پدر ! من هرگز بيرون رضاى تو كار نكنم . » ودر ركاب پدر روان شد . لشگريان را چنان مىنمود كه ايشان به آهنگ جنگ مىروند . چون لختى از صف دور شدند ، حر دست بر سر نهاد وهمى گفت : « اللَّهمّ ! إليك أنبت ، فتب عليَّ ، فقد أرعبت قلوب أوليائك وأولاد نبيّك . » « اى پروردگار من ! توبت وانابت 1 به حضرت تو آوردم . بر من ببخشاى ؛ چه دل‌هاى اولياى تو را وفرزندان پيغمبر تو را به ترس وبيم افكندم . » وچون با حسين عليه السلام راه نزديك كرد ، از أسب پياده شد وزمين ببوسيد وپيشانى بر خاك نهاد . فقال له الحسين : « مَنْ تكون ؟ ارفع رأسك . » حسين عليه السلام فرمود : « چه كس باشى ؟ سر از خاك بردار . » عرض كرد : « جان من فداى تو باد اى پسر رسول خداى ! من آن كسم كه تو را به راه خويش نگذاشتم وطريق بازگشت بر تو مسدود داشتم وتو را از راه وبيراه بگردانيدم تا بدين زمين بلاانگيز رسانيدم . هرگز گمان نداشتم اين قوم مكانت ومنزلت تو را دست بازدارند وسخن تو را با تو بازگردانند . سوگند با خداى اگر اين بدانستم ، هرگز نمىكردم آن‌چه كردم . اكنون از آن‌چه كردم پشيمانم . نادم وتائب به حضرت خداوند پناهنده‌ام . آيا اين توبت وانابت در حضرت حق مقبول افتد ؟ » حسين عليه السلام فرمود : « خداوند از تو مىپذيرد وتو را معفو مىدارد . اكنون فرود آي وبياساى . » عرض كرد : « اگر من سواره رزم دهم ، نيكوتر است تا پياده باشم . » حسين عليه السلام فرمود : « تو دانى . » 1 . انابت : بازگشت . سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام ، 2 / 254 - 256 اين وقت حر بن يزيد رياحى را آتش غيرت در كانون خاطر زبانه زدن گرفت ، پيش تاخت وعرض كرد : « يا بن رسول اللَّه ! آن روز كه ابن‌زياد مرا به مقاتلت تو فرمان داد ، چون از دار الاماره بيرون شدم ، از قفاي خود اصغاى ندايى نمودم كه : ابشر يا حرّ بخير !