مقتل أبي مخنف ( المشهور ) ، / 74 - 75 / عنه : البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 291 -
292 ؛ الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 129
[ عن مقتل شهاب الدّين العامليّ ] قال : فأقبل الحرّ إلى أن وقف قريباً من النّاس موقفاً ، وكان معه رجل من قومه يقال له قرّة بن قيس ، فقال له : أسقيت فرسك اليوم ماءً ؟
فقال : لا ، قال : أما تريد أن تسقيها ؟ قال : نعم ، قال : فظننت أنّه يريد أن يتنحّى ولا يشهد الحرب ، قال : أنا ماض أسقيه ، واعتزل . قال قرّة : فلو أنّه أطلعني على الّذي أراده لخرجت معه إلى الحسين عليه السلام . قال : وصار يتنحّى قليلًا ، فقال مهاجر بن أوس :
هامش
- حر آزرده خاطر از وى بازگشت وبه صف خويش آمد .
قرة بن قيس را كه يك تن از خويشاوندان أو بود ، گفت : « اى قرة ! امروز أسب خويش را آب داده باشى ؟ »
واز اين سخن اين جماعت را به كنايت شناعتى 1 مىكرد كه آب را از دواب دريغ نمىدارند وفرزندان رسول خداى را تشنه مىگذارند ! ! بالجملة ، قرة در پاسخ گفت : « امروز أسب خود را آب ندادهام وگاهى كه بخواهم سيراب خواهم كرد . »
در خبر است كه قرة حديث مىكند كه : چون حر اين سخن با من گفت ، فهم كردم كه مىخواهد از ميان حربگاه كنارى گيرد وقتال ندهد ومكروه مىدارد كه انديشهء خود را مكشوف سازد . سوگند با خداى اگر مرا از عزيمت خود آگهى داده بود ، به ملازمت أو حاضر خدمت حسين شدم .
بالجملة ، حر از كنار قره نيك سوى شد واندك اندك به لشكرگاه حسين عليه السلام راه نزديك مىكرد . مهاجر بن أوس گفت : « اى حر ! خوى وخصال تورا ديگرگونه مىنگرم ، مگر انديشه مىكنى كه حمله افكنى ؟ »
حر أو را پاسخ نگفت ورعدهء 2 سخت أو را بگرفت ؛ چنان كه گوشت بر دوش أو چون سيماب در ترجرج 3 افتاد .
مهاجر گفت : « اى حر ! امر تو دستخوش شك وريب گشت . سوگند با خداى تو را در هيچ حرب گاهى بدين صفت نگران نشدم واگر از من پرسش كردند كه : أشجع أهل كوفه كيست ؟ بيرون تو كس را ياد نكردم . »
فقال له الحرّ : « إنّي واللَّه اخيّر نفسي بين الجنّة والنّار ، فواللَّه لا أختار على الجنّة شيئاً ولو قُطِعتُ واحرِقتُ . »
حر گفت : « سوگند با خداى كه من خويش را در ميان بهشت ودوزخ مخيّر داشتم . قسم با خداى كه اختيار نخواهم كرد هيچ چيز را بر بهشت ، اگر چند مرا پاره پاره كنند وبه آتش بسوزانند . »
1 . شناعت : زشت شمردن ، رسوايى .
2 . رعدة : لرزه .
3 . ترجرج : لرزش ، از اين سوى به آن سوى شدن .
سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام ، 2 / 253 - 254