هامش
-ماء شفيّة كصوب المرن * وليس ماؤها بطرق أجنويقال شفيّة ، بفتح أوّله وكسر ثانيه : منسوبة إلى الشّفاء ، وهي ركية معروفة . قال الأزهريّ : وسمعت العرب تقول : كنّا في حمراء القيظ على ماء شفيّة ، وهي ركية عذبة معروفة من نواحي الكوفة قريبة من كربلاء ، بينها وبين الغاضريّة على نحو ميل . انتهى البيانات ، وضبط بعض المشكلات من اللّغات في هذه التّرجمة ] .
- ( د مل ) بامدادى فرود شد ونماز صبح خواند وشتابانه سوار شد وبه دستچپ ميلكرد ومىخواست ياران خود را پراكنده كند . حربن يزيد مىآمد واورا با اصحابش برمىگردانيد وچون به سختى آنها را به سمت كوفه برمىگرداند ، سرباز مىزدند وعقب مىكشيدند وبه همين روش با هم مىرفتند تا به نينوا رسيدند ؛ آنجا كه حسين عليه السلام منزل كرد . ناگاه سواري بر أسب رهوارى سلاح دار كمان بر دوش از كوفه مىآمد . همه ايستادند وبه أو نگاه مىكردند . چون به آنها رسيد ، به حر ويارانش سلام كرد وبر حسين ويارانش سلام نداد ونامهاى از عبيداللَّهبن زياد به حر داد وبهناگهان در آن نوشته بود : « اما بعد ، چون نامهء من به تو رسيد وفرستادهام نزد تو آمد ، به حسين سخت بگير وأو را در يك زمين عريان بازداشت كن كه نه قلعهاى داشته باشد ونه آبى . به فرستادهام دستور دادم با تو باشد واز تو جدا نشود تا به من خبر رساند كه دستور مرا اجرا كردى ، والسلام . »
حر چون نامه را خواند ، به آنها گفت : « اين نامهء أمير عبيداللَّه است وبه من دستور داده كه هر جا نامه اش به من رسيد ، شما را بازداشت كنم واين هم فرستادهء اوست كه مأمور بازرسى است براي اجراى دستور أو ( ط ) . »
يزيد بن مهاجر ابوالشعثاى كندى نهدى نگاهى به فرستادهء ابنزياد كرد وگفت : « تو مالك بن نمير بدّى هستى ؟ »
گفت : « آرى . » أو يكى از مردم كنده بود .
گفت : « مادرت بر تو بگريد ، چه دستوري آوردى ؟ ! ! »
گفت : « چه آوردم ؟ از امام خود فرمان بردم وبه بيعت خود وفا كردم . »
أبو الشعثا گفت : « پروردگار خود را نافرمانى كنى وامام خود را فرمان برى كه خود را هلاك كنى وننگ ودوزخ به دست آرى ؟ چه بد امامي دارى . خداى عز وجل ( در سورهء قصص 41 ) فرمايد : بعضي از آنها را امامانى نموديم كه به دوزخ دعوت كنند وروز قيامت پيروز نشوند . امام تو از آنهاست ( د ) . »
حر آنها را واداشت در همانجا كه نه دهى بود ونه آبى منزل كنند . حسين فرمود : « واي بر تو ! بگذار در اين ده نينوا يا غاضريه يا در اين ده شفيه منزل كنيم . » گفت : « به خدا نمىتوانم چنين رخصتى بدهم ، اين مرد بازرس من است . » زهير بن قين عرض كرد : « يا بن رسول اللَّه ! آنچه پس از اين باشد ، بدتر از اين است كه مىبينيم وجنگ با اين عدهء حاضر براي ما آسانتر است از جنگ با آنها كه بعد از اين آيند . به جان خودم پس از