هامش
- جايزه دهد . عبداللَّه بن زبير بن العوام كه اين هنگام در مكة دعوىدار خلافت بود ، با حبيب كينه اى وكيدي نداشت كه بديل اين مسافت دراز بپيمايد وهمه جا سر حبيب علاقهء گردن أسب أو باشد . اگر به طمع عطا بود ، البتة به كوفه مىشتافت ( واللَّه اعلم . ) 1 . مراهق : جوان نزديك به سن بلوغ .
سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليها السلام ، 2 / 286
وهم در آن كتاب مسطور است كه يكى روز ، أمير المؤمنين عليه السلام در اثناى خطبه فرمود : « سلوني قبل أن تفقدوني . »
تميمبن اسامةبن زهيربن دريد تميمي به آن حضرت اعتراض كرد وگفت : « بگوى بر سر وزنخ من چند موى است ؟ »
فرمود : « سوگند با خداى مىدانم چند موى بر سر دارى ؛ لكن مبرهن نتوان داشت ، تورا خبر مىدهم از واردات أحوال تو . همانا در هر موى كه بر سر دارى ، ملكي است كه تورا لعن مىفرستد ، وشيطانى است كه اغوا مىنمايد . »
برهان اين معنى آن است كه تورا در سراى ، بچه گوسفندى ، يعنى كودكى است كه با پسر رسول خداى قتال خواهد داد ومردم را به قتال أو باز خواهد داشت ، همانا فرزند أو ، حصين اين وقت شيرخواره بود واورا عبيداللَّه بن زياد به سوى عمر بن سعد رسول فرستاد وامر كرد أو را در تشييد وتمهيد قتال با حسين بن علي عليه السلام [ يارى كند ] . وصبحگاهى وارد كربلا شد كه حسين عليه السلام شهيد گشت
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 398 - 399
أو سر را بر أسب خود آويخت وبه قصر ابن زياد مىبرد كه قاسم بن حبيب در سن نزديك بلوغ اورا ديد وشناخت . دنبال أو افتاد وبا أو به قصر رفت وآمد مىكرد تا نظر أو را جلب كرد . گفت : « پسر جان ! چرا دنبال من افتادى ؟ »
گفت : « چيزى نيست . »
گفت : « آخر خبري هست به من بگو . »
گفت : « اين سر پدر من است ، اورا به من بده به خاك سپارم . »
گفت : « پسر جانم ! أمير راضى نمىشود اين سر به خاك رود ومن مىخواهم از أو جايزهء خوبى بگيرم . »
در جوابش گفت : « ولى خدايت كيفر بدى خواهد داد . به خدا بهتر از تويى اورا كشته . » وبر أو گريست .
آن بچه ماند تا مردى شد وهمّى نداشت جز تعقيب قاتل پدرش تا اورا غافلگير كند وبه خون پدر بكشد . در دوران مصعب كه لشگر باجميرا كشيد ، در لشگر مصعب درآمد وقاتل پدر را در خيمه اى يافت وبا أو رفت وآمد مىكرد وفرصت مىجست . تا نيمه روزى كه به خوابش ديد ، شمشير بر أو زد تا بمرد .
كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 124