السّماوي ، إبصار العين ، / 58 / مثله الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 189 - 190
محاولته لإنجاد قومه وعاقبته
وقال حبيب بن مظهر للحسين : إنّ ها هنا حيّاً من بني أسد أعراباً ينزلون النّهرين ، وليس بيننا وبينهم إلّاروحة ، أفتأذن لي في إتيانهم ودعائهم ؟ لعلّ اللَّه أن يجرّ بهم إليك
هامش
- عروة از كساني بود كه نامهء دعوت به حسين نوشته بود ، از أو خجالت داشت واين مأموريت را به هر كدام از فرماندهانى كه به حسين نامه نوشته بودند ، عرضه كرد ، همه امتناع كردند وبد داشتند . كثير بن عبداللَّه شعبى كه مردى شجاع بود واز هيچ چيز روگردان نبود ، برخاست وگفت : « من نزد أو مىروم واگر خواهى اورا مىكشم . »
عمر گفت : « نمىخواهم اورا بكشى ، برو وبپرس براي چه آمده ؟ »
كثير رفت . چون چشم ابوثمامهء صائدى به أو افتاد كه مىآيد ، به حسين عرض كرد : « أصلحك اللَّه يا أبا عبداللَّه ! بدترين أهل زمين نزد شما مىآيد كه از همهء مردم بىباك تر وخونريزتر است . »
برخاست وجلوى اورا گرفت وگفت : « شمشيرت را بگذار وخدمت حسين برو . »
گفت : « نه ، خوش ندارم . من پيغامى دارم ، اگر ميل داريد برسانم وگرنه برگردم . »
گفت : « پس من دستهء شمشيرت را بگيرم وپيغامت را برسان . »
گفت : « نه ، نبايد دستت به أو برسد . »
گفت : « پيغامت را به من بگو ومن به حسين مىرسانم . من نمىگذارم نزديك أو بروى . تو نابهكارى . »
به هم دشنام دادند وبرگشته وبه عمر سعد گزارش داد .
عمر ، قرة بن قيس حنظلي را خواست وگفت : « واي بر تو ! حسين را ملاقاة كن وبپرس براي چه آمده وچه مىخواهد ؟ » به سوى حسين آمد وچون حسين ديد كه مىآيد ، فرمود : « اين را مىشناسيد ؟ » حبيب بن مظاهر عرضكرد : « آرى ، اين مردى است از حنظلهء تميم وخواهرزادهء ماست . من اورا مىشناسم كه خوش عقيدة است ، نبايد در اينجا آمده باشد . » آمد وبر حسين سلام داد وپيغام عمر رسانيد . حسين در جواب گفت : « همشهريان شما به من نوشتند بيا . اگر مرا ناخوش داريد ، برمىگردم . » سپس حبيب بن مظاهر به أو گفت : « واي بر تو اى قره ! كجا مىروى ، نزد ستمكاران ؟ اين مردى كه خدا به بركت پدرانش تورا گرامى داشته ، يارى كن . » گفت : « جواب پيغام عمر را مىرسانم وتصميمى مىگيرم . »
نزد عمر برگشت وبه أو خبر داد ، عمر گفت : « اميدوارم خدا مرا از جنگ با أو معاف دارد . »
كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 93