( وذكر ) الطّبريّ : إنّ عمر بن سعد لمّا أرسل إلى الحسين عليه السلام كثير بن عبداللَّه الشّعبيّ « 1 » وعرفه أبو ثمامة الصّائديّ ، فأعاده ، « 2 » أرسل بعده « 2 » قرّة بن قيس الحنظليّ « 3 » ثمّ ذكر كلام الطّبريّ كما ذكرناه في تاريخه . « 4 »
هامش
- زهير بن القين گفت : « سلاح خويش را به جاى گزار ونزديك شو . » گفت : « حبّاً وكرامة . »
پس سلاح خويش را به جاى گذاشت وبه نزد حسين عليه السلام شتافت وسلام داد وجواب بستد . آنگاه دست وپاى امام را بوسه زد وعرض كرد : « چرا اين راه دراز را درنورديدى وبدين أراضي فراز آمدى ؟ »
فرمود : « مردم اين شهر مرا نامه كردند وبه جانب خويش دعوت نمودند . من ملتمس ايشان را أجابت نمودم . اگر رأى ايشان ديگرگون شده ومقدم مرا مكروه مىدارند ، مراجعت فرمايم . »
قره عرض كرد : « خداوند لعن كند آن جماعت را كه به سوى تو مكتوب كردند وامروز در شمار خاصان وويژگان ابن زيادند . »
چون خواست مراجعت كند ، حبيببن مظاهر گفت : « واي بر تو اى قره ! به كجا مىروى ؟ بباش وپسر رسول خداى را نصرت كن كه به دست پدران أو توفيق اسلام يا فتى . »
قره عرض كرد : « اى مولاي من ! كيست كه جهنم را بر بهشت برگزيند ؟ اكنون مىروم ورسالت خويش پاسخ باز مىدهم وباز مىانديشم پشت وروى اين امر را . »
پس به نزديك ابن سعد آمد وصورت حال را مكشوف داشت .
1 . طوبت : باطن ، نيّت .
سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام ، 2 / 188 - 189
پس عمر ، قرة بن قيس را فرستاد . چون به خدمت حضرت رسيد ، تبليغ رسالت آن لعين كرد . حضرت فرمود : « أهل ديار شما نامههاى بىشمار به من نوشتند وبه مبالغهء بسيار مرا طلب كردند . اگر نمىخواهيد ، برمىگردم . »
چون ارادهء مراجعت كرد ، حبيببن مظاهر گفت : « واي بر تو اى قره ! از اين امام به حق روى مىگردانى وبه سوى ظالمان مىروى وبه بركت پدران أو هدايت يافتهاى واورا نصرت نمىكنى ؟ » آن بىسعادت گفت : « جواب پيام اورا ببرم وبعد از آن با خود فكرى بكنم . » چون خبر حضرت را به عمر رسانيد ، عمر گفت : « اميدوارم كه خدا مرا از محاربه ومقاتلهء أو نجات دهد . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 644
( 1 ) - [ أضاف في ذخيرة الدّارين : أن يسأله الّذي جاء به وماذا يريد ] .
( 2 - 2 ) [ ذخيرة الدّارين : ثمّ دعا عمر بن سعد اللّعين ] .
( 3 ) - [ أضاف في ذخيرة الدّارين : فأرسله إلى الحسين عليه السلام ] .
( 4 ) - چونعمر بن سعد به كربلا رسيد ، در نينوا منزل گرفت ( د ) وعروة بن قيس احمسى را گفت : « نزد حسين برو وبپرس چرا آمدى وچه مىخواهى ؟ »