فسمعها من تلك الخيل رجل يقال له عبداللَّه بن سمير ، وكان مضحاكاً « 1 » « 2 » وشجاعاً بطلًا فارساً فاتكاً شريفاً « 3 » ، فقال : نحن وربّ الكعبة الطّيِّبون ، مُيِّزنا منكم « 4 » ! فقال له برير بن خضير : يا فاسق ! أنت يجعلك اللَّه من الطّيِّبين ؟ « 5 » فقال له « 5 » : من أنت ويلك ؟ ! « 6 » فقال له « 6 » : برير بن خضير ، فتسابّا . « 7 »
المفيد ، الإرشاد ، 2 / 97 - 98 / عنه : المجلسي ، البحار ، 45 / 3 ، 4 ؛ البحراني
العوالم ، 17 / 246 ، 247 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 276 ، 277 ؛ الدّربندي ،
أسرار الشّهادة ، / 269 - 270 ؛ القزويني ، تظلّم الزّهراء ، / 178 - 179
هامش
( 1 ) - [ الدّمعة : مضحكاً ] .
( 2 ) - [ زاد في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار : وكان ] .
( 3 ) - [ لم يرد في الدّمعة ] .
( 4 ) - [ في البحار والعوالم والدّمعة : بكم ] .
( 5 - 5 ) [ الدّمعة : قال ] .
( 6 - 6 ) [ في البحار والعوالم : قال : أنا ، وفي الدّمعة : قال له : أنا ] .
( 7 ) - آنگاه به نزد ياران خويش رفته وبه ايشان دستور داد خيمهها را نزديك هم بزنند وطنابهاى آن ها را درهم داخل كنند وآن ها را چنان نصب كنند كه خود در ميان آن ها قرار گيرند وبا دشمنان از يك سو روبهرو شوند وخيمهها در پشت سر وسمت راست وچپ ايشان قرار داشته باشد كه از سه سمت ايشان را احاطه كرده باشد ، جز آن سمت كه دشمن به نزد ايشان آيد . خود آن حضرت عليه السلام به جاى خويش بازگشت وهمهء شب را به نماز ودعا واستغفار مشغول بود . ياران آن حضرت نيز همچنان به نماز ودعا واستغفار آن شب را به پايان بردند .
ضحاك بن عبداللَّه گويد : در آن شب سواري چند كه از طرف ابنسعد براي نگهبانى ما پاس مىدادند ، به ما گذر كردند وحسين عليه السلام ( در خيمهء خود قرآن مىخواند و ) اين آية را مىخواند : « وپندارند آنان كه كفر ورزيدند ، اين كه مهلت داديم بدانان براي آنان نيك است . جز اين نيست كه مهلت دهيمشان تا بيفزايند در گناه وايشان را هست عذابي خوار كننده . نيست خدا كه باز گذارد مؤمنان را بر آنچه شما برآنيد تا جدا گرداند پليد را از پاكيزه . »
مردى از آن سواران كه نامش عبداللَّهبن سمير بود ، آن را شنيد وأو مردى شوخ ودلاور وسواري دلير وبىباك وشريف بود . پس گفت : « به خداى كعبه سوگند ، ما پاكيزگانيم كه از شما جدا گرديم . »
برير بن خضير به أو گفت : « اى فاسق ( نابهكار ) ! تورا خدا از پاكيزگان قرار دهد ( زهى بىشرمى ! ) . »
گفت : « تو كيستى ؟ » برير گفت : « من بريربن خضير هستم . »
پس آن دو به هم دشنام داده ( از هم دور شدند ) .
رسولي محلّاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 97 - 98