هامش
« وما كان جيش يجمع الخمر والزّنا * محلّاً إذا لاقى العدوّ لينصرا [ . . . ] »چون مختار به كوفه درآمد ، عبدالرحمانبن ابىعمير ثقفى ، عبداللَّهبن شداد جشمى ، سائببن مالك اشعرى وبه قولي انسبن مالك اشعرى را حاضر ساخت وسر ابنزياد ، حصينبن نمير ، شرحبيلبن ذىالكلاع ، ربيعةبن مخارق وجماعتى ديگر از سرداران وبزرگان سپاه شام را حاضر كرد واسم هر كسى را بنوشت واز گوشش بياويخت وسى هزار دينار نيز بياورد . فرمان كرد تا به سوى مكة شوند واين جمله را از خدمت محمد بن الحنفية بگذرانند . در اين وقت ، حضرت امام زين العابدين عليه السلام نيز در مكهء معظمه بود ونيز به محمد بن حنفيه مكتوب كرد وبا ايشان ارسال داشت :
[ متن عربى در امالى طوسي ذكر شد ]
مىگويد : « گروهى از أنصار وشيعيان تورا به جنگ دشمنان تو بفرستادم تا خون برادر مظلومت را بجويند وايشان با سينههاى پركينه وديدگان گريان ودلهاى محزون برفتند وبه يارى خداى قهار از آن سوى نصيبين با آن مردم نابهكار دچار شدند ودمار از ايشان برآوردند . جمعى را در كوه وبيابان ومغاك به خاك ريختند وگروهى را در آبها ودرياها به غرق آوردند . سرهاى آنان را حاضر كردند وسينههاى مؤمنان را از آن جراحت شفا دادند وقلوب ايشان را مسرور نمودند . »
پس ايشان روى به مكة نهادند وآن جمله را در حضرت محمد بن حنفيه به عرض رسانيدند . چون محمد آن سرها را بديد ، به سجدهء خداى درافتاد ومختار را دعاى خير بفرمود .
[ متن عربى در ذوب النّضّار ذكر شد ]
فرمود : « خداى تعالى بهترين جزا را به مختار عنايت فرمايد كه خون ما را از دشمنان ما بجست وحق خويش را بر جمله أولاد عبد المطلب بن هاشم ثابت ساخت . بارخدايا ! [ حق ] إبراهيم بن اشتر را محفوظ وبر دشمنان دين منصور وبه آنچه دوست مىدارى ، موفق ودر هر دو جهانش آمرزيده ومعفو بدار . »
آنگاه سر عبيداللَّهبن زياد ملعون را به حضرت علىبن الحسين عليه السلام تقديم كردند وچون آن سر را به مجلس آن حضرت درآوردند ، مشغول طعام بود . سپاس خداى را [ به جاى آورده ] ، سر به سجده نهاد وفرمود : « ستايش خداوندى را كه خون مرا از دشمن من بجست ومختار را جزاى خير دهاد !
همانا چون مرا نزد عبيداللَّه بن زياد درآوردند ، آن ملعون مشغول تغذى وسر پدرم در حضورش بود . پس عرض كردم : بارخدايا ! مرا نميران تا سر ابنزياد را به من بنمايى ومن مشغول طعام باشم . پس حمد مخصوص خداوندى است كه دعاى مرا به أجابت مقرون فرمود . »
آن گاه بفرمود تا سر آن پليد را بيرون افكندند واز آن پس آن سر را نزديك ابنزبير بردند . ابنزبير بفرمود تا آن سر را به سر نى كردند . باد بوزيد وآن سر را بر زمين افكند وماري از يك سوى پديدار شد وبيني اورا بگرفت . پس آن نى را ديگرباره نصب كردند وبادش بيفكند وآن مار پديدار شد ودر بيني أو -