هامش
[ ابيات در ذوب النّضّار ذكر شد ]
ومقصود أبو السفاح از هند كه در اين شعر گفته است ، دختر اسما بن خارجه زوجهء عبيداللَّه بن زياد است كه بعد از هزيمت ابن زياد ، برادرش عيينة اورا از آن معركه بيرون برد ، چنان كه بدان أشارت رفت ومقصود از أبو إسحاق همان مختار بن ابىعبيد است .
بالجملة درآنحال كه در ميان مردم عراق وسپاه شام جنگ عظيم گشت وقتيل وجريح فراوان گرديد ، يكى از غلامان عبيداللَّه فرار كرده وبه شام درآمد . عبد الملك بن مروان اورا بخواست واز مجارى حال عبيداللَّه وسپاه پرسش همى گرفت وگفت : « چون مردم كارزار در عرصهء پيكار جولان گرفتند وجنگ درپيوستند ، عبيداللَّه به ميدان پيشى گرفت وچندى قتال بداد . آنگاه با من فرمود تا سبويى پرآب بدو ببردم واز آن بياشاميد وبر زره وبدن خود وپيشانى اسبش بيفشاند وديگرباره حمله برد واين است آخر عهد من با أو . »
مسعودى در « مروج الذهب » گويد : عبد الملك بن مروان گاهى كه ابن زياد را با آن سپاه گران روان مىساخت ، خود نيز با ايشان راه سپرد ودر بطنان فرود آمد تا از خبر ابنزياد آگاه شود . چون روزى چند بر گذشت ، كشته شدن ابنزياد وآنان كه با وى بودند ، در خدمتش معروض داشتند .
در بحار الأنوار مسطور است كه چون إبراهيم بن مالك اشتر به مقاتلهء ابن زياد عليه اللعنة رهسپر گشت ، مختاربن ابىعبيد از كوفه خيمه بيرون زد ودر مدائن نزول نمود وسايببن مالك را از جانب خود در كوفه بنشاند وبه استطلاع حال واخبار إبراهيم بنشست . چون به مدائن درآمد ، بر فراز منبر شد وسپاس وشكر خداى را بگذاشت ومردمان را سخنها براند وبه متابعت ومعاونت إبراهيم وحركت به لشكرگاه أو بسى ترغيب وتحريض داد .
مجالد از عامر [ شعبى ] روايت كند كه گفت : « مردم شيعه مرا تهمت مىزنند كه با علي عليه السلام بغض وكينه دارم وحال اين كه از آن پس كه حسين عليه السلام شهيد گرديد ، به خواب اندر چنان ديدم كه مردانى چند با جامهء سبز از آسمان فرود شدند وحربه در دست داشتند واز دنبال قتلهء آن حضرت همى بتاختند . وچيزى بر اين خواب من بر نيامد كه مختار خروج كرد وآن گروه نابهكار را به جانب جحيم رهسپار داشت . »
در « روضة الصفا » مسطور است كه از آن پيش كه خبر اين فتح نامدار به مختار برسد ، مىگفت : « زود باشد كه إبراهيم بر مخالفان چيره گردد وروز روشن را بر آنان تيره سازد وسر ابنزياد ، حصينبن نمير وفلان وفلان را به كوفه فرستد . »
چون خبر فتح وآن سرها برسيد وصدق قول مختار معلوم گرديد ، جهال كوفه گمان همى بردند كه وحى بر مختار نازل مىشود . لكن شعبى با ايشان گفت : « از اين عقيدت فاسد روى برتابيد ؛ چه از فراست مؤمن أمثال اين حكايات ممكن است ، چنان كه رسول خداى صلى الله عليه وآله فرمود : فراسة المؤمن لا تخطئ . »
بالجملة ، إبراهيم چون از آن كارها فراغت يافت ، فرمان كرد تا سر ابنزياد ، سر حصينبن نمير ، رأس -