تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
هامش
قاصدى به ابن‌اشتر بفرستاد كه : « همىخواهم با تو ملاقاة نمايم » ؛ چه مردم قيس به سبب وقعهء « مرج راهط » به جمله با عبدالملك‌بن مروان كينه‌ور بودند . [ . . . ] آن گاه نماز بامداد بگذاشت وبيرون شد وصفوف را بياراست ومردمان را به جنگ دلير ساخت وبه ظفر نويد داد وبا ايشان به چالاكى راه سپرد تا بر فراز تلّى عظيم كه بر مردم شام مشرف بود ، برآمدند . لكن از آن مردم جنبشى نديد ، چه شاميان را گمان نمىرفت كه مردم إبراهيم با آن قلت به آهنگ آن جمعيت مبادرت جويند . پس إبراهيم ، عبداللَّه بن زهير سلولى را بفرمود تا برفت وخبر بازآورد وگفت : « اين مردم با دهشت وترس بيرون شده‌اند ومردى از ايشان مرا بديد واورا جز اين سخن در دهن نبود : يا شيعة أبي تراب ، يا شيعة المختار الكذّاب ! من بدو گفتم : آنچه ما را با شما خواهد گذشت ، از سخنان ناسزا راندن أجلّ است . » پس إبراهيم با رايات جنگ در ميان صفوف شد واز كردار ابن‌زياد با حسين وأصحاب حسين عليه السلام وسبى وقتل ومنع ايشان از آب فرات همى گفت وخون ايشان را به جوش ودل آنان را در خروش درآورد وبر قتل آن ملعون ، تحريض همى نمود وآن جماعت آمادهء قتال شدند . واز آن سوى چون ابن زياد بدانست كه از جنگ گزير وگريزى نيست ، حصين بن نمير سكونى را در ميمنهء لشگر بگذاشت ونيك وبد ميسرهء سپاه را از عمير بن حباب سلمى بجست وشرحبيل بن ذىالكلاع را به نگاهبانى خيل وسواران جاى داد . به قولي وى را در ميمنهء لشگر ، ربيعة بن مخارق الغنوي را در ميسره ، جميل بن عبداللَّه الغنمى را بر جناح ميسره ، حصين بن نمير را در قلب سپاه بگذاشت وعبداللَّه بن مسعود فزاري را بر جناح ميمنه جاى داد . ومسعودى گويد : در سال شصت وششم ، لشگر ابن‌زياد وسپاه إبراهيم در كنار نهر خازر با هم روى در روى شدند وعمير بن حباب سلمى در ميمنهء لشگر ابن‌زياد جاى داشت . چون در يوم مرج راهط به قوم وعشيرت أو رنج‌ها وجماعتى به قتل رسيده بودند ، در كين وكمين روز مىنهاد واز نخست كاتب ، إبراهيم ابن مالك‌اشتر بود . پس در اين وقت در نهاني به ملاقاة يكديگر درآمدند وتوطئهء آن كار را بديدند واين خبر مطابق آن خبري است كه در « بحار الأنوار » مسطور شده است كه إبراهيم به عمير نامه كرد واورا به مواعيد حسنه اميدوار وبا خود شريك ويار ساخت . بالجملة هر دو سپاه دل بر مرگ نهادند وآمادهء نبرد شدند وبه زارى وضراعت از حضرت احديت در طلب نصرت مسألت نمودند . إبراهيم اشتر با جانى پر شرر وروانى پر آذر چون آتش جواله وآلت قتاله خروش برآورد ومانند نهنگ دريا وپلنگ صحرا به عرصهء وغا وپهنهء بلا درآمد ، وچون كوه آهن بايستاد وهر چند بلندتر ندا در داد : « اى شيعهء بر حق واى ياوران نبي مطلق ! همانا اين گروه خبيث ، همه لشگر أولاد قاسطين وأعوان -