هامش
خويش بديد واز نهايت دهشت ، بيفتاد وجان بداد .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 370
آن گاه [ مختار ] در طلب محمد بن أشعث بن قيس ملعون بفرستاد وآن خبيث از ترس مختار ، در جامهء زنان درآمده وبا چادر وموزه بر درازگوشى برنشسته واز كوفه فرار كرده ودر قصرى كه اورا در قريهء پهلوى قادسيه بود . پنهان گرديده بود . چون در طلبش برفتند ، اورا نيافتند ، چه از آنجا به طرف بصره فرار نموده وبه مصعب بن زبير پيوسته بود . لاجرم مختار فرمان كرد تا سراى اورا از بن وبيخ برآوردند واز خشت وگلش سراى حجر بن عدي كندى را كه ابنزياد ويران كرده بود ، بنيان نهادند وآنچه اورا بود ، به غارت بردند وبسوختند .
در « بحار الأنوار » مسطور است كه مختار فرمود : در طلب أو شويد .
« فإنّك تجده لاهياً متصيِّداً ، أو قائماً متلبِّداً ، أو خائفاً متلدِّداً ، أو كامناً متغمِّداً ، فأتني برأسه . »
« همانا تو اورا يا در حال شكار وملاهي يا ايستاده ومتحير يا ترسيده وبه چپ وراست نگرنده يا پنهان وپوشيده مىبينى . به هر صورت كه اورا دريابى ، سرش را به من آر . »
چون بدان سوى شدند ، آن ملعون از درى ديگر فرار كرده وبه مصعب پيوست . لاجرم به امر مختار ، عمارات وآثارش را از صفحهء روزگار برآوردند .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 4 / 13 - 14
چون إبراهيم بن مالك اشتر ( رضى اللَّه عنهما ) چنان كه أشارت رفت از كوفه بيرون شد ، با دوهزار سوار وبه قولي هشت هزار تن مردم جرّار روى به راه نهاد تا از آن پيش كه ابنزياد به زمين عراق درآيد وآن مرز وبوم را فرو گيرد ، اورا دريابند . اين وقت چنان كه از اين پيش مسطور گرديد ، ابنزباد با لشگرى گران كه به روايت يافعى چهل هزار تن وبه پارهاى روايات ديگر ، هشتاد هزار يا صد هزار نفر بودند ، از شام بيرون شد وزمين درنوشت تا به موصل درآمد وآن شهر را مالك شد . پس إبراهيم جانب راه سپرد وزمين عراق را بگذاشت ودر أراضي موصل توغل نمود .
طفيل بن لقيط نخعى را در مقدمهء لشگر بفرستاد وابنطفيل مردى دلير وكندآور 1 وشجاع وپرخاشگر بود . تا گاهى كه در كنار نهر « الخازر » كه در چهار فرسنگى وبه روايتي پنج فرسنگى موصل است ، فرود آمد . عبيداللَّهبن زياد با لشگرهاى خود در آنجا بود ، پس إبراهيم در قريهء « بارشيا » فرود گرديد واز آن طرف ابنزياد ملعون نيز با لشگر خود بيامد ودر نزديكى ايشان از يك طرف نهر جاى گرفتند .
عبداللَّه بن ابىعقب الديلمي مىگويد : يكى از دوستان من با من حكايت كرد كه ما لشگر شام را در كنار نهرى كه خازر نام داشت ، چنان نزديك مىديديم كه همى گفتيم فلان فلان است ومردم خويش را به صبورى وشكيبايى اميدوارى همىداديم وابن زياد را هشتاد وسه هزار تن لشگر در ركاب بود وسپاه إبراهيم به بيست هزار تن نمىپيوست .
اينوقت مردى از اشراف بنىسليم كه اورا عمير بنالحباب مىناميدند ودر لشكرگاه ابنزياد جاى داشت ، -