في اللّهوف : فلمّا ادخل مسلم على عبيداللَّه بن زياد ، لم يسلّم عليه ، فقال له الحارس :
سلّم على الأمير ، فقال له : اسكت ، ويحك ، واللَّه ما هو لي بأمير . فقال ابن زياد : لا عليك سلّمت أم لم تسلّم ، فأنت مقتول . فقال له مسلم : إن قتلتني ، فلقد قتل من هو شرّ منك من هو خير منِّي ، فجعل ابن زياد يشتم مسلم ويشتم عليّاً والحسن والحسين ، فقال له مسلم : أنت وأبوك أحقّ بالشّتمة ، فاقض ما أنت قاض يا عدوّ اللَّه .
الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 240
هامش
آنها اختلاف اندازى ؟ »
گفت : « هرگز ، أهل اين شهر معتقدند كه پدرت نيكان آنها را كشته وخون آنها را ريخته وبه شيوهء كسرى وقيصر با آنها رفتار كرده . ما آمديم تا دادگسترى كنيم وبه حكم قرآن وسنت دعوت كنيم . »
گفت : « اى فاسق ! تورا به اين كار چه ؟ مگر آنگاه كه تو در مدينه مىگسارى مىكردى ، در ميان آنها چنين رفتار نمىشد ؟ »
گفت : « من مىگسارى مىكردم ؟ خدا مىداند كه تو راست نمىگويى ومن چنان نيستم كه تو مىگويى . مىخوارى كار آنهاست كه به خون مسلمانان پنجه فرو كنند ومردم بىگناه را از روى خشم ودشمنى بكشند وبه بازى وخوشگذرانى بگذرانند وگويا كارى نكردهاند . »
ابن زياد گفت : « خدا مرا بكشد ، اگر تورا نكشم به وضعي كه كسى را در اسلام نكشتهاند . »
گفت : « همانا لايق توست كه در اسلام بدعت گزارى ؛ تويى كه در كشتار بد ، ومثله زشت ، وبدنهادى وپستى ، از همه كس پيش افتادى . »
ابنزياد اورا ، حسين ، على وعقيل را دشنام داد ومسلم ديگر با أو سخنى نگفت .
مسعودى گفته : چون سخنش به پايان رسيد ومسلم در پاسخ أو درشتى كرد ، فرمان داد اورا بالاى بأم قصر بردند واحمرى كه مسلم اورا ضربت زده بود ، خواسته ، به أو گفت : « تو براي خونخواهى بايست گردن اورا بزنى . »
جزرى گويد : مسلم به محمد بن أشعث گفت : « به خدا اگر تو مرا أمان نمىدادى ، تسليم نمىشدم . براي من شمشير بكش ، پناه تو شكسته شد . »
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 49 - 50