هامش
مسلم فرمود : « من در اين شهر از بهر آن آمدم كه شما معترف منكر شديد ومنكر معروف آمديد وبىرضاى مردم بر گردن مردم پاى نهاديد وامارت به دست كرديد وبيرون حكم خداى ، حكم خود را بر ايشان حمل نموديد وبه كردار جبابرهء اكاسره وقياصره در ميان ايشان سلطنت آورديد . پس ما آمديم تا در ميان ايشان امر به معروف ونهى از منكر فرماييم وايشان را به احكام كتاب خدا وسنت مصطفى دعوت نماييم ؛ چه ما أهل اين كاريم . »
ابنزياد از اين كلمات سخت در غضب شد وگفت : « اى فاسق ! تو چه كس باشى كه بدين صفات خويشتن را بستائى ؟ تو اندر مدينه به شرب خمر شاغل بودى . »
[ متن عربى در الارشاد ذكر شد ]
مسلم گفت : « مرا با شرب خمر نسبت مىكنى ؟ همانا خداى مىداند كه تو دانسته اين دروغ مىزنى وبه كذب اين سخن مىرانى ومن چنان نيستم كه تو مىگويى وتو به شرب خمر سزاوارترى از من وتو آن كسى كه به تمام اهتمام در ازهاق خون مسلمانان حريصى وبه سفك 7 دمى كه خداوند حرام كرده است ، از در ستم وخصومت وسوء ظن ولوعى 8 واز پس چندين قتل شنيع 9 كه صنيع طبيعي 10 تو است ، خويشتن را شاغل لهو ولعب مىدارى واين جمله را به چيزى نمىشمارى . »
شهادت مسلم عليه السلام
اين مخاطبات ، خشم ابنزياد را دوچندان ساخت وزبان پليد را به فحش وشتم على ، حسن وحسين عليهم السلام بگشاد .
[ متن عربى در تسلية المجالس ذكر شد ]
فرمود : « اى دشمن خدا ! تو وپدرت سزاوارترى به سب وفحش . هم اكنون حكم كن بدانچه حكم كنندهاى . »
ابن زياد گفت : « بكر بن حمران را حاضر كنيد كه پسر عقيل فرق اورا بشكافت . »
چون حاضر شد ، فرمود : « تو مىكشى پسر عقيل را ؟ »
گفت : « چرا نكشم ؟ »
گفت : « بگير اورا وبا خود مىبرى ودر فراز اين قصر گردن مىزنى . »
[ متن عربى در الارشاد ذكر شد ]
گفت : « قسم به خداى اگر در ميان من وتو خويشاوندى بود ، حكم به قتل من نمىكردى . »
ومسلم از اين كلمات نه همى خواست كه سخنى از در ملامت گويد ، يا طريق سلامت جويد ، بلكه خواست بياگاهاند كه عبيداللَّه وپدرش زيادبن أبيه ، زنازادگانند وهيچ نژادى ونسبى از قريش ندارند .
1 . لوم نقيبت : پستى نفس . -