تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
هامش
فرمود : « واي بر تو ! ساكت شو . سوگند با خدا ، أو بر من أمير نيست . » ابن‌زياد گفت : « بر تو چيزى نيست . چه سلام كنى وچه نكنى ، هم اكنون كشته خواهى شد . » فقال له مسلم : إن قتلتني فلقد قتل من هو شرّ منك من هو خير منِّي . » فرمود : « بعيد نيست اگر قتل من بر تو حمل شود ؛ چه ناكس‌تر از تو ، بسى بهتر از من بكشته است وهيچ كس در خبث طينت ولوم نقيبت 1 ، از براي مثلهء 2 مقتول وجرحهء مطروح انباز تو نتواند بود . » ابن‌زياد گفت : « قسم به جان من كه ازهاق 3 جان تورا به عهدهء تيغ تيز حوالت خواهم داد . » مسلم فرمود : « چون چنين است ، بگذار تا وصيت خويش را با يك تن از خويشاوندان خود القا نمايم . » فرمود : « روا باشد . » پس مسلم به همگنان مجلس نظري افكند ودر ميانه ، چشمش به عمر بن سعد بن ابىوقاص افتاد . [ متن عربى به ارشاد ارجاع شد ] فرمود : « اى عمر ! همانا ميان من وتو قرابتي است واز براي من به سوى تو حاجتي است وآن قرابت واجب مىكند اسعاف 4 حاجت مرا ونهفتن سر مرا . » عمر بن سعد در اصغاى وصيت مسلم مسامحتى مىنمود . ابن‌زياد فرمود : « در اصغاى وصيت ابن‌عم خود اين گرانى چيست ؟ گوش فرادار تا چه گويد . » لاجرم عمرسعد برخاست ومسلم را به كنارى آورد . به جايى كه ابن زياد نيز ايشان را نگران بود . پس مسلم آغاز سخن كرد : فقال : « أوّل وصيّتي شهادة أن لا إله إلّااللَّه وحده لا شريك له وأشهد أنّ محمّداً عبده ورسوله ، وأنّ عليّاً وليّ اللَّه . والثّانية تبيعون درعي هذا وتوفون عنِّي ألف درهم اقترضتها في بلدكم هذا . والثّالثة أن تكتبوا إلى سيِّدي الحسين أن يرجع عنكم ، فقد بلغني أنّه خرج بنسائه وأولاده ، فيصيبه ما أصابني . » بعد از شهادت به وحدانيت خداوند يكتا ونبوت محمد مصطفى وولايت على مرتضى ، فرمود : « مرا در اين شهر هزار درهم دين بر ذمّت است . درع مرا بفروش ودَين مرا ادا كن . ديگر به من رسيده است كه سيد من حسين عليه السلام با زنان وفرزندان بدين جانب كوچ مىدهد وسخت مىترسم كه از آن شربت كه مرا دادند ، اورا نيز سقايت كنند 5 . به نزديك أو مكتوب كن كه راه بگرداند واز اين سوى سخن نراند . » عمرسعد در پاسخ گفت : « آنچه از كلمهء شهادت ياد كردى ، همگان بدين كلمه هم‌داستانيم وآنچه از بيع درع فرمودى ، ما اولاييم در اين امر . اگر خواهيم دَين تورا ادا كنيم واگر نخواهيم نكنيم . آن وصيت كه در حق حسين نمودى ، دانسته باش كه حسين ناچار است كه به سوى ما سفر كند وبه دست ما به تمام سختى كشته شود . » آن‌گاه روى به ابن‌زياد كرد وگفت : « دانى مسلم چه گفت ؟ وچه پاسخ گرفت ؟ » صورت حال را به