هامش
چون مسلم از وصايا فارغ شد ، به اتفاق پيش ابنزياد رفتند وعمر وصيتهاى مسلم را تقرير كرد .
عبيداللَّه گفت : « اى پسر عقيل ! هيچ كس مانع نخواهد آمد كه از مال تو دَين تورا ادا كنند . اما اختيار جسد تورا ما داريم . به هرچه ارادهء ما در آن باب متعلق گردد ، چنان خواهيم كرد . اما قضيهء امام حسين آن است كه اگر أو قصد ما نكند ، ما قصد أو نكنيم واگر متعرض امر خلافت گردد ، خاموش نباشيم . »
به روايتي گفت : « وأمّا الحسين فلا كرامة . »
آوردهاند كه ابنزياد از مسلم در باب آمدن به كوفه وغير آن سؤالها كرد ومسلم جوابهاى درشت گفت . آن ملعون خشمناك شد وزبان به دشنام أمير المؤمنين علي عليه السلام وهر دو فرزندان أو بگشاد . مسلم در جواب وى گفت كه : « به سب ودشنام ، تو وپدر تو سزاوارتريد ، وبه كلمات چنين ناخوش لايق تر . فاقض ما أنت قاض يا عدوّ اللَّه ونحن أهل بيت موكّل بنا البلاء . »
ابن زياد گفت كه مسلم را به بالاى قصر برده وگردنش را بزنند . مسلم گفت كه : « اگر تو از قريش مىبودى وميان من وتو حق وخويشى در ميان مىبود ، بر چنين فعل اقدام نمىنمودى ، وليكن تو پسر پدر خويشى كه پدر نداشت . »
از اين سخن خشم ابنزياد ازدياد پذيرفته وشخصي را از أهل شام كه مسلمبن عقيل در اثناى جنگ زخمى عظيم بر سر أو زده بود ، طلب داشت وبه أو گفت كه : « مسلم را به بأم كوشك ببر وگردنش را به دست خويش بزن تا انتقام خود از وى كشيده باشى . »
ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 131 - 132
در اين حال رسول ابنزياد آمد واورا طلبيد . چون مسلم داخل مجلس آن لعين شد ، سلام نكرد . ملازم ابنزياد گفت : « چرا سلام نكردى ؟ »
مسلم گفت : « اگر مرا خواهد كشت ، چرا اورا سلام كنم واگر مرا نخواهد كشت ، سلام بر أو بسيار خواهم كرد . »
بعد از اين ، ابنزياد گفت : « البتة تورا خواهم كشت . خواه سلام بكنى وخواه نكنى . »
مسلم گفت : « اگر مرا بكشى ، بدتر از تو بهتر از مرا كشته است . »
ابن زياد از اين سخن در خشم شد وزبان پليد خود را به ناسزا گشود ، گفت : « اى عاق واى پراكنده كنندهء أهل اتفاق ! بر امام خود خروج كردى وجمعيت مسلمانان را به پراكندگى مبدّل گردانيدى وآتش فتنه را مشتعل ساختى . »
مسلم گفت : « دروغ گفتى . بلكه معاوية وپسر أو يزيد ، جمعيت مسلمانان را پراكنده كردند ورخنه در دين خدا افكندند . تو وپدر تو كه ولدالزنا وفرزند غلام ثقيف بوديد ، نائرهء فتنه وفساد در ميان أهل اسلام افروختيد . من اميدوارم كه سعادت شهادت دريابم در دست بدترين خلق خدا وبه آباى گرام خود ملحق گردم . آمدن من به اين شهر ، براي آن بود كه أهل اين ديار به ما نوشتند كه تو وپدر تو بدعتها در دين -