وآتوه إلى ابن زياد ، فقيل له : سلّم على الأمير ، فقال مسلم : واللَّه ما لي أمير غير الحسين عليه السلام ، ثمّ أنشد :
هامش
خدا احداث كرديد ، نيكان را بىگناه كشتيد واعمال كسرا وقيصر را در ميان مسلمانان جارى كرديد . ما آمديم كه مردم را به كتاب خدا وسنت رسول امر فرماييم وبه عدالت در ميان ايشان سلوك نماييم . خدا حكم كند در ميان ما وشما به حق وراستى وأو بهترين حكمكنندگان است . »
ابنزياد گفت : « خدا شما را أهل اين امر ندانست . »
مسلم گفت : « پس كه از ما سزاوارتر است به خلافت وامامت ؟ »
ابنزياد گفت : « يزيد . »
مسلم گفت : « راضى شدهايم به حكم خدا در ميان ما وشما . »
سخنان بسيار در ميان ايشان گذشت وآن ملعون ناسزاى بسيار به حضرت أمير المؤمنين وامام حسين عليهما السلام وعقيل گفت . مسلم گفت : « چون مرا خواهى كشت ، بگذار كه يكى از حاضران را وصى خود گردانم كه به وصيتهاى من عمل نمايد . »
ابنزياد گفت : « بگو آنچه خواهى . »
مسلم رو به عمر بن سعد آورد وگفت : « ميان من وتو قرابتي هست ، وصيت مرا قبول كن . »
آن ملعون براي خوشآمد ابنزياد گوش به سخن أو نداد . ابنزياد گفت : « با تو رابطهء قرابت دارد ، چرا از قبول وصيت أو امتناع مىنمايى ؟ »
عمر چون از ابنزياد دستوري يافت ، دست مسلم را گرفت ، به كنار قصر برد . مسلم گفت : « وصيت أول من آن است كه در اين شهر هفتصد درهم قرض دارم ، شمشير وزره مرا بفروشى وقرض مرا ادا كن . وصيت دوم من آن است كه چون مرا به قتل آورند ، بدن مرا از ابنزياد رخصتطلبى ودفن نمايى . وصيت سوم آن كه به حضرت امام حسين عليه السلام بنويسى كه كوفيان بىوفايى كردند وپسر عم تورا يارى نكردند . بر وعدههاى ايشان اعتماد مكن وبه اين صوب ميا . »
ابن زياد چون وصيتها را شنيد ، گفت : ما را با مال أو كارى نيست . هرچه گفته ، چنان كن . ما چون اورا به قتل آوريم ، در دفن كردن بدن أو مضايقه نخواهيم كرد . اما حسين ، اگر أو ارادهء ما ننمايد ، ما ارادهء أو نمىنماييم . »
پس ابن زياد ، بكر بن حمران را طلبيد كه مسلم در آن روز ضربتي بر سر أو زده بود وگفت : « مسلم را ببر به بأم قصر واورا گردن بزن وسرش را با تنش از قصر به زير انداز . »
مسلم گفت كه : « اگر ولد الزنا نبودى وميان من وتو قرابتي مىبود ، امر به قتل من نمىكردى . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 620 - 622