هامش
ضربتي بر روى مكرّم أو زد ولب بالا ودو دندان اورا افكند . باز آن شير خدا به هر سو كه رو مىآورد ، كسى در برابر أو نمىايستاد .
چون از محاربهء أو عاجز شدند ، بر بامها برآمدند وسنگ وچوب بر أو مىزدند وآتش بر نى مىزدندو بر سر آن سرور مىانداختند . چون آن سيد مظلوم آن حالت را مشاهده نمود ، از حيات خود نااميد گرديد ، شمشير كشيد وبر آن كافران حمله كرد وجمعى را از پا درآورد .
چون ابناشعث ديد كه به آسانى بر أو دست نمىتوان يافت ، گفت : « اى مسلم ! چرا خود را به كشتن مىدهى ؟ ما تورا أمان مىدهيم وبه نزد ابنزياد مىبريم وأو ارادهء قتل تو ندارد . »
مسلم گفت : « قول شما كوفيان اعتماد را نمىشايد واز منافقان بىدين وفا نمىآيد . »
چون آن شيربيشهء هيجا ، از كثرت مقاتلهء اعدا وجراحتهاى آن مكّاران بىوفا مانده شد ، ضعف وناتوانى بر أو غالب گرديد وساعتي پشت به ديوار داد . چون ابناشعث بار ديگر أمان بر أو عرض كرد ، به ناچار تن به أمان درداد ، با آن كه مىدانست كه كلام آن بىدينان را فروغى از صدق نيست . با ابناشعث گفت : « آيا من در امانم ؟ »
گفت : « بلى . »
با رفيقان أو خطاب كرد كه : « آيا مرا أمان دادهايد ؟ »
گفتند : « بلى . »
دست از محاربه برداشت ودل بر كشته شدن گذاشت .
به روايت ابن طاوس ، هر چند ايشان بر أو أمان عرض كردند ، قبول نكرد ودر مقاتلهء اعدا اهتمام مىنمود تا آن كه جراحت بسيار يافت ونامردى از عقب أو درآمد ونيزه بر پشت أو زد واورا به رو انداخت . آن كافران هجوم آوردند واورا دستگير كردند .
ابن أشعث گفت مسلم را بر استرى سوار كردند واسلحه را از أو گرفتند . در اين حال آه حسرت از دل پردرد بركشيد وسيلاب أشك از ديده باريد وگفت : « انا للَّهوانا اليه راجعون . »
عبيداللَّه پسر عباس بن مرداس گفت : « اى مسلم ! چرا گريه مىكنى ؟ آن مقصد بزرگى كه تو در نظر دارى ، اين آزارها در تحصيل آن بسيار نيست . »
مسلم گفت : « گريهء من براي خود نيست . ليكن بر حال امام حسين عليه السلام وأصحاب أو مىگريم كه به فريب اين منافقان غدّار از يار وديار جدا شدهاند وروى به اين جانب آوردهاند . نمىدانم كه بر سر ايشان چه خواهد آمد . »
پس متوجه ابناشعث گرديد وگفت : « مىدانم كه بر أمان شما اعتماد نيست ومرا به قتل خواهيد آورد . التماس دارم كه از جانب من كسى بفرستى به سوى امام حسين عليه السلام كه أو به مكر كوفيان ووعدههاى دروغ -