هامش
گرفته ، نزد من آرى . اينچه عجز وضعف است ؟ مسلم اگرچه جرئ ودلير است ، اما يكمرد بيش نيست . »
محمد أشعث جواب داد كه : « تورا تصور آن است كه مرا به گرفتن بقالى روان كرده ، واللَّه كه مرا به جنگ شير ژيان فرستاده . »
عبيداللَّه خبر روان كرد كه اورا أمان داده نزديك من رسان كه جز به أمان به مسلم دست نتوان يافت . چون أمان مسلم به محمد رسيد ، خطاب كرد كه : « اى مسلم ! خود را در مهلكه ميفكن وشمشير از دست بيفكن ونزد من آي . »
مسلم گفت : « مرا به أمان شما احتياجى نيست . »
ابناشعث گفت : « چنين مگوى وبر جان خود ستم مكن وبر قول ما اعتماد كن وبه أمان ، خود را به من رسان . »
مسلم گفت : « بر سخن شما فسقهء فجره اعتماد نباشد . چرا سنگ در روى من مىاندازيد ، چنانچه در روى كافران اندازيد ، نمىدانيد كه من از أهل مصطفىام ؟ »
بار ديگر بر مخالفان حمله آورد وايشان را بازپس نشانيده واز بسيارى زخم كه يافته بود ، مراجعت نمود . پشت به در سراى نهاد ومحمد با مردم خود گفت كه : « يك ساعت در جنگ تعجيل مكنيد تا من با مسلم سخن بگويم . »
بعد از آن نزديك أو رفته وگفت : « اى پسر عقيل ! خود را به كشتن مده كه ايمنى ومن قبول كردم كه تورا از شر اعدا نگاه دارم . »
مسلم گفت : « اى پسر أشعث ! تورا در خيال آن است كه من دست به بند دهم ؟ لا واللَّه كه هرگز اين نتواند بود . »
آنگاه بر ابناشعث حمله كرد ومحمد بهياران خويش پيوست ومسلم بهموقف خود بازگشت ومىگفت : « اى خدا ! مرا يك شربت آب آرزوست كه از تشنگى هلاك مىشوم . »
هيچ كس ياراى آن نداشت كه اورا آب دهد ومحمد بن أشعث با ياران خود گفت : « اين عارى عظيم باشد كه سيصد كس بر يكنفر غالب نيايند . به هيأت اجتماعي بر وى حمله كنيد كه ورأى اينچاره نيست . »
آن جماعت به فرموده عمل نموده وأو نيز بر ايشان حمله كرد . شخصي از أهل كوفه كه موسوم به بكير بن حمران الاحمرى بود ، شمشيرى بر مسلم انداخته ، لب بالاى أو ببُريد . مسلم هم در آن گرمى تيغى بر بكير زده وبه دوزخش فرستاد . آن گاه يكى اورا از عقب نيزه زد ، مسلم بيفتاد واز أطراف أو درآمده ، وى را بگرفتند .
وبعضي گفته اند كه -