هامش
بر درسراى با خاطري نژند مىنشست وانتظار فرزند مىداشت .
داخل شدن مسلم به خانهء طوعه
اين هنگام كه مسلم برسيد وبياسود ، بر طوعه سلام داد وجواب بستد . آنگاه گفت : « يا أمة اللَّه ! مرا به شربتى آب سقايت فرما ! »
طوعه اورا بهشربهاى از آب سيراب ساخت . پس لختى بنشست ، آنگاه به درون خانه رفت وديگرباره بيرون شتافت وروى با مسلم آورد وگفت : « يا عبداللَّه ! آب خوردى ؟ »
فرمود : « سيراب شدم . »
گفت : « اكنون به سوى أهل خويش باز شتاب . »
مسلم جواب باز نداد . اين سخن أعادت كرد وهمچنان مسلم خاموش بود . در كرت سيم گفت :
« سبحان اللَّه ! يا عبداللَّه ، قم - عافاك اللَّه - إلى أهلك ، فإنّه لا يصلح لك الجلوس على بابي . »
طوعه گفت : « اى بندهء خدا ! برخيز وبه سوى أهل وعيال خويش بشتاب . شايسته نيست نشستن تو بر در سراى من . »
مسلم اين وقت برخاست ،
وقال : « يا أمة اللَّه ! ما لي في هذا المصر أهل ولا عشيرة ، فهل لكِ في أجر ومعروف ؟ ولعلّي مكافئكِ بعد هذا اليوم . »
فرمود : « اى كنيز خداى ! مرا در اين شهر بيتي وأهلي وعشيرتي نيست . آيا تو ثوابي توانى كرد ؟ وتقديم امرى خير نمود ؟ باشد كه من در ازاى اين نيكويى ، تورا جزاى خير دهم وپاداشى فرمايم . »
طوعه گفت : « بگوى تو كيستى ، از كجايى وبدينجا چرايى ؟ »
گفت : « من مسلم بن عقيلم . اين كوفيان مرا بفريفتند ودروغ گفتند ومرا بدين شهر درآوردند . آنگاه مرا دست بازداشتند وبيرون كردند . »
طوعه گفت : « تو مسلم بن عقيلى ؟ »
فرمود : « جز مسلم نيستم . »
عرض كرد : « به خانهء من درآى . »
واورا به خانه درآورد ودر بيتي كه جز بيتي بود كه خود نشيمن داشت ، جاى داد وفرش نيكو بگسترد وخورش وخوردنى بياورد . مسلم تمكن نمود ، لكن تعشى نفرمود .
راز نگفتنى ؟
در اين وقت بلال دررسيد وكثرت آمد وشد مادر را در آن بيت كه مسلم بود ، ديدار كرد . خلجان ريب وشبهت در قلب أو راه كرد 3 وگفت : « اى مادر ! در اين شب اين تواتر مراودت 4 برخلاف عادت در -