هامش
مسلم راه بگردانيد ودر محلت ديگر به دار البيع رسيد . در آنجا خالد پسر عبيداللَّه زياد ، با دوازده هزار تن از لشگريان ديدبان بودند . از آنجا نيز روى برتافت ولختى از چپ وراست راه بريد . پس به كناسه رسيد ودر آنجا خادم شامي با دو هزار تن حاضر بود . از آن جا دليرانه برگذشت وطريق بازار درودگران پيش داشت . چون از كناسه به سرعت برگذشت ، مردى كه اورا حارث مىناميدند ، سواري را ديد كه به عجلت عبور مىدهد . با خود انديشيد كه اين نيست ، مگر مسلم بن عقيل .
در اينوقت نزديك بود كه سفيدهء صبح بردمد . پس دوان دوان به دار الاماره آمد ونعمانحاجب را گفت : « مسلم را ديدم كه به بازار درودگران مىرود وروى به دروازهء بصره دارد . نعمان در زمان با پنجاه سوار تاختن كرد . ناگاه مسلم تكاپوى سواران را بشنيد ودانست كه اورا مىطلبند . بىتوانى از أسب پياده شد ، اسبرا بزد ، براند ، خود راه بگردانيد ودر شارع ديگر روان شد . سواران برسيدند وپى أسب برگرفتند وبرفتند وچون به محلهء حلاجان رسيدند ، اسبى بىسوار ديدند . ناچار أسب را مأخوذ داشتند وباز شتافتند وابنزياد را از صورت حال ، آگهى دادند كه اگر چند شتافتيم ، مسلم را نيافتيم .
ابنزياد فرمان داد تا دروازهها را استوار دربستند ودر بازار وبرزن ، كمين گذاران بنشستند . در همهء شهر منادى ندا در داد كه : « هر كس عوانان ما را به سوى مسلم برد ، يا مسلم را به نزد ما آورد ، اورا در ميان أمثال وانباز سرافراز داريم واز برگ وساز دنيوي بىنياز فرماييم . »
اين كلمات شيفتگان زر وذهب را در طمع وطلب افكند وفحص حال مسلم را در روز روشن وشب مظلم از پاى ننشستند .
ساعتي در خانهء خدا !
اما از آنسوى ، مسلم چون سواران نعمانحاجب را اغلوطهداد وراه بگردانيد ، نمىدانست به كجا مىرود . به كردار بىهشان مىرفت وسخت جوعان وعطشان بود . ناگاه به كوچهاى رسيد وچنان دانست كه أزين كوى بيرون شدن توانست . چون لختى راه بشتافت ، پايان آن كوى را مسدود يافت وطريق عبور مفقود ديد . آسيمه سر 1 ويرت زده به چپ وراست دويد وپس به مسجدى خراب رسيد . بدان مسجد در رفت ودر گوشهاى بيارميد تا آفتاب أفول يافت وسياهى جهان را فرو گرفت . پس از مسجد بيرون شد وديگرباره به هر سويى تكاپويى كرد وعبور أو به بيوت بنىجبله از جماعت كنده افتاد 2 . ناگاه به سرايى رسيد كه بنيانى بلند واركانى ارجمند داشت . در آستانه نشيمن كرد تا لختى برآسايد واين سراى زنى امولد بود كه طوعه نام داشت واز نخست ضجيع اشعثبن قيس بود . چون اورا آزاد كرد ورها ساخت ، به حبالهء نكاح أسيد حضرمي درآمد واز وى فرزندى آورد كه بلال نام داشت .
بلال بامدادان از سراى خويش بيرون شد واسعاف حاجات خود را در أطراف كوفه طواف مىداد ، چون شهري آشفته وآكنده به مردم دلكوفته بود . چون بلال دير مىآمد ، طوعه پايمال ملال مىگشت . پس -