تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
في هذه اللّيلة ، فقال لها : اعلمي إنّي رقدت رقدة ، فرأيت في منامي عمّي أمير المؤمنين وهو يقول : الوحاء الوحاء ، العجل العجل ، وما أظنّ إلّاأ نّه آخر أيّامي من الدّنيا . « 1 » الطّريحي ، المنتخب ، 2 / 425 - 426 / عنه : البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 216 ؛ القزويني ، تظلّم الزّهراء ، / 138
هامش
( 1 ) - چون پاره‌اى راه رفت ، به در خانهء طوعه رسيد وأو كنيز أشعث بن قيس بود كه اورا آزاد كرده بود . أسيد حضرمي اورا تزويج نموده بود واز أو پسرى به هم رسانيده بود كه اورا بلال مىگفتند . طوعه در درِ خانهء خود نشسته بود وانتظار پسر خود مىكشيد . مسلم گفت : « آيا آبى دارى كه من بياشامم ؟ » طوعه رفت وشربت آبى براي أو آورد . چون مسلم آب را آشاميد ، مكث نمود . طوعه گفت : « اى بندهء خدا ! به جاى خود برو كه در اين وقت شب ، بودن تو اين‌جا مناسب نيست . » مسلم گفت : « اى مادر ! مرا در اين شهر خانه وخويشى ويارى نيست . غريبم وراه به جايى نمىبرم . اگر مرا پناه دهى امشب ، ممكن است كه در روز قيامت كه همه كس درمانده باشند ، حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم تورا پناه دهد . » طوعه گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « منم مسلم بن عقيل . أهل كوفه ما را فريب دادند وآوارهء ديار خود كردند واز خويش ودوست ويار دور انداختند ودست از يارى من برداشته ومرا تنها گذاشتند . » چون طوعه مسلم را شناخت ، اورا به خانه درآورد ، حجره‌اى نيكو براي أو فرش كرد وطعامي براي أو حاضر كرد . در آن حال بلال پسر آن زن به خانه آمد . چون ديد كه مادرش به آن حجره بسيار مىرود ومىآيد ، از سبب آن حال سؤال نمود . مادر خواست كه از أو پنهان دارد ، چون الحاح را از حد گذرانيد ، طوعه اورا سوگند داد وخبر آمدن مسلم را به أو گفت . مجلسي ، جلاء العيون ، / 617 - 618 بيرون شدن مسلم از خانهء محمد بن كثير از آن سوى چون خبر اين واقعه گوشزد مسلم‌بن عقيل شد ، از نهان‌خانهء كثير بيرون آمد وبرنشست وندانست به كجا مىرود . ابن‌زياد هم از مردم كوفه بيمناك بود كه بر وى بشورند وهم در فحص حال مسلم جدى به كمال داشت . لشگر را به چند بخش مىكرد ، خاصه در شب . هر محلتى از شهر را به بخشي مىسپرد . لاجرم عبور مسلم در عرض راه ، نخست به طلايهء ابن‌زياد افتاد وايشان دوازده هزار كس بودند وايشان به تفاريق هر گذرگاهى ومعبرى وسرايى را نگران بودند . بعضي مسلم را ديدار كردند وگفتند : « چه كسى وبه كجا مىشوى ؟ » گفت : « مردى از قبيلهء بنىفزاره‌ام وبه قوم خويش مىروم . » گفتند : « باز شو كه اين راه تو نيست . » -