هامش
عبداللَّه بن حازم روايت كرده است كه من در مجلس ابنزياد بودم كه هانى را مجروح گردانيد وامر كرد به حبس أو . چون آن حالت را مشاهده كردم ، به نزد مسلم آمدم وقضية را به أو نقل كردم . چون أصحاب مسلم در خانههاى دور خانهء هانى جمع شده بودند ، مسلم مرا امر كرد كه ندا كنم در ميان ايشان كه بيرون آيند ومناديان را فرمود كه ندا كردند كه : « يا منصور أمت . »
چون بىوفايان أهل كوفه نداى مسلم را شنيدند ، بر درِ خانهء هانى جمع شدند ، مسلم بيرون آمد وبراي هر قبيله علَمى ترتيب داد . در اندك وقتي مسجد وبازار پر شد از أصحاب أو وكار بر ابنزياد تنگ شد ، وزيادة از پنجاه نفر در دار الاماره با أو نبودند . بعضي از ياوران أو كه بيرون بودند ، راهى نمىيافتند كه به نزد أو روند .
پس أصحاب مسلم قصر آن ملعون را در ميان گرفتند وسنگ مىافكندند ودشنام مىدادند ابنزياد ومادرش را . ابنزياد كثيربن شهاب را طلبيد وگفت : « تو بيرون رو وبا هر كه تورا أطاعت نمايد از قبيلهء مذحج ، مردم را از عقوبت يزيد وسوء عاقبت حرب شديد حذر نماييد ، در معاونت مسلم سست گردانيد . »
بعد از أو محمد پسر أشعث را فرستاد كه قبيلهء كنده را بر سر خود جمع كند ورايت أمان بگشايد وندا كند كه : « هر كه در تحت اين رايت درآيد ، به جان ومال وعرض در أمان باشد . »
همچنين قعقاع ذهلى وشبث بن ربعي وحجار بن أبجر وشمر بن ذىالجوشن را براي اين كار وبراي فريب دادن بىوفايان غدّار بيرون فرستاد .
پس أشعث ، علَمى بلند كرد وجمعى بر سر أو جمع شدند وآن گروه ديگر به وساوس شيطانى مردم را از موافقت مسلم پشيمان مىكردند وجمعيت ايشان را به تفرّق مبدّل مىگردانيدند تا آن كه گروه بسيار از آن غدّاران را گرد آوردند واز راه عقب قصر به دار الاماره درآمدند .
چون آن ملعون كثرتى در اتباع خود مشاهده كرد ، علَمى براي شبث بن ربعي ترتيب داد واورا با گروهى از منافقان بيرون فرستاده . ابنزياد اشراف كوفه را امر كرد كه بر بأم قصر برآمدند واتباع مسلم را ندا كردند كه : « اى گروه ! بر خود رحم كنيد وپراكنده شويد كه اينك لشكرهاى شام مىرسند وشما را تاب ايشاننيست . اگر اطاعتكنيد ، أمير متعهد شده است كه عذر شما را از يزيد درخواهد وعطاى شما را مضاعف گرداند . سوگند ياد كرده است كه اگر متفرق نشويد وچون لشكرهاى شام برسند ، مردان شما را به قتل آورند وبىگناه را به جاى گناهكار بكشند وزنان وفرزندان شما را بر أهل شام قسمت كنند . »
مردم از استماع اين سخنان متفرق مىشدند تا آن كه چون شام شد ، زيادة از سى نفر با مسلم نمانده بودند . چون مسلم اين حالت را مشاهده كرد وبر غدر ومكر أهل كوفه مطلع گرديد ، داخل مسجد شد ونماز شام را ادا كرد . چون از نماز فارغ شد ، ده نفر با أو مانده بودند . خواست كه از مسجد بيرون رود ، چون از درِ كنده بيرون رفت ، هيچ كس با أو نمانده بود وآن غريب مظلوم ، در كار خود متحير گرديد . -