تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
هامش
گفت : « اورا بگير . » عصا را انداخت ودو گيسوى هانى را محكم فرو كشيد ورويش را برابر ابن‌زياد گرفت وچنان به روى أو كوفت كه پيكانش پريد وبه ديوار نشست وبه روى أو زد تا بيني وپيشانيش را شكست . جزرى گويد : هانى دست به قبضهء شمشير يك پاسبانى دراز كرد وكشيد وجلويش را گرفتند . عبيداللَّه گفت : « تو ياغى هستى وخونت را بر ما مباح كردى . » در ارشاد است كه گفت : « اورا بكشيد . » اورا كشيدند در يكى از اتاق‌هاى قصر افكندند ودر را به رويش قفل كردند وگفت : « يك دسته پاسبانى بر أو بگماريد . » وگماشتند . جزرى گفته : أسماء بن خارجه برخاست وگفت : « اى بدپيمان ! اورا رها كن ، به ما دستور دادى اين مرد را نزد تو آريم وچون آورديم ، رويش خرد كردى وخونش را روان ساختى ومىخواهى اورا بكشى . » عبيداللَّه فرمان‌داد اورا كوفتند وبه لكنت زبان افتاد . سپس اورا واگذارد ونشست ، ولى ابن‌اشعث گفت : « ما رأى أمير را مىپسنديم ، سود ما باشد يا زيان ما . » كمره‌اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 42 - 44 وابن‌زياد بلافاصه هانىبن عروهء مرادي را دستگير كرد . هاشم‌زاده ، ترجمهء أنصار الحسين ، / 120