تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
هامش
اورا آوردند وگفت : « به خدا بايد اورا بياورى وگرنه كشته مىشوى . » گفت : « آن گاه است كه به خدا شمشيرهاى برنده گرد خانه ات فراوان گردد . » وأو يقين داشت كه عشيره‌اش از أو دفاع مىكنند . گفت : « آيا به شمشير برنده مرا مىترسانى ؟ نزديك منش آريد . » اورا پيش أو بردند وبا عصا به روى أو زد وزد تا بيني اورا شكست وخون به جامهء أو روان شد وگوشت روى أو به ريشش آويزان شد وعصا شكست . طبري گويد : « چون عبيداللَّه بن زياد به أسماء بن خارجه ومحمد بن أشعث دستور داد اورا بياوردند ، گفتند : « أو بىخط أمان نيايد . » گفت : « اورا نيازى به أمان نيست ، مگر خلافي كرده است . برويد اگر بىامان نيامد ، اورا أمان بدهيد . » آمدند اورا دعوت كردند ، به آن‌ها گفت : « اگر مرا بگيرد مىكشد . » ولى اصرار كردند تا اورا آوردند وعبيداللَّه خطبهء نماز جمعه مىخواند . در مسجد نشستند وهانى دو گيسوى خود را آويخته بود . چون عبيداللَّه نماز خواند ، گفت : « يا هانى ! » أو دنبالش رفت تا بر أو وارد شد وسلام كرد . عبيداللَّه گفت : « هانى ! نمىدانى كه پدرم به اين شهر آمد وهمهء شيعيان را كشت ، جز پدرت وحجر وبر حجر آن رفت كه دانى . ولى هميشه از تو قدردانى كرد وبا أمير كوفه نوشت خواهش من از تو هانى است ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « سزاى من اين است كه مردى را در خانه‌ات پنهان كنى تا مرا بكشد ؟ » گفت : « چنين كارى نكرده‌ام . » آن تميمي كه جاسوس آن‌ها بود ، حاضر كردند . چون هانى اورا ديد ، دانست كه به أو خبر دادند . گفت : « اى أمير ! آنچه به تو رسيده درست هست ومن هم همراهىهاى تورا فراموش نمىكنم . » مسعودى گويد : هانى به أو گفت : « پدرت زياد بر من حق احسانى دارد ومىخواهم پاداش اورا بدهم وبراي تو پيشنهاد خوبى دارم . » ابن‌زياد گفت : « چيست ؟ » گفت : « تو وخاندانت سالم به شام برسيد وهرچه هم داريد با خود ببريد ؛ زيرا كسى آمده است كه از تو ويزيد شايسته‌تر است . » طبري وجزرى گويند : عبيداللَّه در اين‌جا سر به زير افكند وغلامش مهران كه بالاى سرش ايستاده بود وعصاي پيكان‌دارى در دست داشت ، گفت : « واي از اين خوارى كه اين بنده جولاى تورا در محيط فرماندهى تو أمان بدهد . » -