هامش
اورا آوردند وگفت : « به خدا بايد اورا بياورى وگرنه كشته مىشوى . »
گفت : « آن گاه است كه به خدا شمشيرهاى برنده گرد خانه ات فراوان گردد . » وأو يقين داشت كه عشيرهاش از أو دفاع مىكنند .
گفت : « آيا به شمشير برنده مرا مىترسانى ؟ نزديك منش آريد . »
اورا پيش أو بردند وبا عصا به روى أو زد وزد تا بيني اورا شكست وخون به جامهء أو روان شد وگوشت روى أو به ريشش آويزان شد وعصا شكست .
طبري گويد : « چون عبيداللَّه بن زياد به أسماء بن خارجه ومحمد بن أشعث دستور داد اورا بياوردند ، گفتند : « أو بىخط أمان نيايد . »
گفت : « اورا نيازى به أمان نيست ، مگر خلافي كرده است . برويد اگر بىامان نيامد ، اورا أمان بدهيد . »
آمدند اورا دعوت كردند ، به آنها گفت : « اگر مرا بگيرد مىكشد . »
ولى اصرار كردند تا اورا آوردند وعبيداللَّه خطبهء نماز جمعه مىخواند . در مسجد نشستند وهانى دو گيسوى خود را آويخته بود . چون عبيداللَّه نماز خواند ، گفت : « يا هانى ! » أو دنبالش رفت تا بر أو وارد شد وسلام كرد .
عبيداللَّه گفت : « هانى ! نمىدانى كه پدرم به اين شهر آمد وهمهء شيعيان را كشت ، جز پدرت وحجر وبر حجر آن رفت كه دانى . ولى هميشه از تو قدردانى كرد وبا أمير كوفه نوشت خواهش من از تو هانى است ؟ »
گفت : « آرى . »
گفت : « سزاى من اين است كه مردى را در خانهات پنهان كنى تا مرا بكشد ؟ »
گفت : « چنين كارى نكردهام . »
آن تميمي كه جاسوس آنها بود ، حاضر كردند . چون هانى اورا ديد ، دانست كه به أو خبر دادند .
گفت : « اى أمير ! آنچه به تو رسيده درست هست ومن هم همراهىهاى تورا فراموش نمىكنم . »
مسعودى گويد : هانى به أو گفت : « پدرت زياد بر من حق احسانى دارد ومىخواهم پاداش اورا بدهم وبراي تو پيشنهاد خوبى دارم . »
ابنزياد گفت : « چيست ؟ »
گفت : « تو وخاندانت سالم به شام برسيد وهرچه هم داريد با خود ببريد ؛ زيرا كسى آمده است كه از تو ويزيد شايستهتر است . »
طبري وجزرى گويند : عبيداللَّه در اينجا سر به زير افكند وغلامش مهران كه بالاى سرش ايستاده بود وعصاي پيكاندارى در دست داشت ، گفت : « واي از اين خوارى كه اين بنده جولاى تورا در محيط فرماندهى تو أمان بدهد . » -