هامش
ابن زياد اورا گرامى مىداشت . هانى گفت : « مگر چيست ؟ »
گفت : « اى واي هانى ! اين چه فتنهاى است كه در خانهء تو جا گرفته براي يزيد ومسلمانان ؟ مسلم را آورده ودر خانهء خود جا دادى وساز وبرگ ومردان جنگى برايش آماده مىكنى ، به گمان اين كه بر من پوشيده مىماند ؟ »
گفت : « من نكردهام . »
گفت : « چرا كردهاى . »
وگفتوگو ميان آنها دراز شد وابنزياد آن غلام جاسوس را طلبيد ، وآمد برابرش ايستاد وبه هانى گفت : « اين را مىشناسى ؟ »
گفت : « آرى . »
دانست كه أو جاسوس وديدهبان بر آنها بوده ويكبار وارفت وپس از ساعتي به خود آمد وگفت : « از من بشنو وباور كن . به خدا دروغ به تو نگويم ، نه من اورا دعوت كردم ونه از كار أو اطلاعى داشتم تا ديدم بر درِ خانهام نشسته وخواهش دارد كه بر من وارد شود . من از رد أو شرم داشتم وحمايت أو بر من لازم شد . من اورا در خانهء خود ميهمان كردم وجريانى پيش آمد كه شنيدى . اگر مىخواهى اكنون به تو گرو مىدهم ، وثيقه مىسپارم ومىروم اورا بيرون مىكنم ونزد تو برمىگردم . »
گفت : « نه ، به خدا از من جدا نشوى تا اورا نزد من آرى . »
گفت : « هرگز ميهمانم را به تو نمىدهم اورا بكشى . »
گفت : « به خدا بايد اورا بياورى . »
جواب گفت : « به خدا اورا نياورم . »
در روايت ابننما است كه گفت : « به خدا اگر زير پايم باشد ، از جا برندارم واورا نزد تو نياورم . »
چون سخن ميان آنها به درازا كشيد ، مسلمبن عمرو باهلى كه در كوفه يگانه مرد شام وبصره بود ، از جا برخاست وگفت : « مرا با أو واگذار تا با وى سخنى گويم . »
چون لج بازى اورا ديده بود ، دست هانى را گرفت ، در گوشهاى كه ابنزياد آنها را مىديد ، با أو خلوت كرد وگفت : « اى هانى ! تورا به خدا مبادا خود را به كشتن دهى وقوم خود را گرفتار كنى . اين مرد عموزادهء آنهاست . نه اورا بكشند ونه زيان رسانند ، اورا بديشان بسپار وبراي تو نه ننگى است ونه كم وكاستى . تو اورا به سلطان مىدهى . »
گفت : « آرى ، به خدا اين كار براي من رسوايى وننگ است . من با تن سالم وبازوى نيرومند وياران بسيار مهمان خود را نمىدهم واگر هم تنها وبىياور بودم ، اورا نمىدادم تا قرباني أو شوم . »
ابنزياد سخن اورا شنيد وگفت : « اورا نزد من بياوريد . » -