هامش
مسلم را حاضر نكنى ، گردنت را مىزنم . »
هانى گفت : « اگر ارادهء اين امر نمايى ، شمشيرها از غلاف كنده شود وآتش حرب مشتعل گردد . »
ابنزياد گفت : « تو با اين سخنان مرا مىترسانى ؟ ! »
پس چوبى كه در دست داشت ، بر رو وبيني أو بسيار زد تا آن كه چوب بشكست وخون بر ريش وسينهء أو جارى شد . پس هانى دست به قائمهء شمشير كرد كه از غلاف بكشد ، ابنزياد بانگ بر غلامان زد كه اورا گرفتند ودر خانه افكندند ودر بر روى أو بستند .
چون حسان بن أسماء اين حالت را مشاهده كرد ، گفت : « تو ما را فرستادى كه اين مرد را به حيله آورديم واز جانب تو اورا أمان داديم . اكنون با أو غدر مىنمائى ؟ »
ابن زياد بانگ بر أو زد ودشنام داد وفرمود اورا پشت گردنى زدند وأو در كنارى نشست .
در اين حال محمد بن أشعث گفت : « امر از أمير است . آنچه أو مىكند ، به كردهء أو راضيم . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 614 - 615
هانى به بهانهء بيمارى از ابنزياد كناره كرده بود . ابنزياد ، محمد بن أشعث وأسماء بن خارجه وگفتهاند كه عمرو بن حجاج زبيدى را هم كه دخترش رويحه زن هانىبن عروه مادر يحيىبن هانى بود ، با آنها خواست واز آنها حال هانى وكنارهگيرى اورا پرسيد ، گفتند : « بيمار است . »
گفت : « به من خبر رسيده كه به شده است وبر درِ خانهء خود مىنشيند . اورا ديدار كنيد وبگوييد به وظيفهء خود عمل كند . »
نزد أو آمدند وگفتند : « أمير از حال تو پرسش كرد وگفت : اگر بدانم بيمار است ، عيادتش مىكنم وبه أو خبر رسيده كه بر درِ خانهء خود جلوس مىكنى وتورا كنارگير تشخيص داده وسلطان كنارهگيرى وناسپاسى را بر خود هموار نكند . ما تورا قسم مىدهيم كه با ما سوار شوى وبرويم . »
جامهء خود را خواست وپوشيد بر استر خود سوار شد وچون نزديك كاخ رسيد ، براي خود وضع بدى ديد . به حسان بن أسماء بن خارجه گفت : « اى برادر زاده ! من از اين مرد بر خود ترسانم ، تو چه نظر دارى ؟ »
گفت : « من هيچ ترسى براي تو ندارم وغمى به دل راه مده . »
وأسماء خبري از آنچه در پس پرده بود ، نداشت . ولى محمد بن أشعث مىدانست چه خبر است .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 42
گويد اين جمع بر ابنزياد وارد شدند وهانى همراه آنها بود . چون چشم ابنزياد به أو افتاد ، گفت : « حائن به پاى خودش آمد . »
وچون هانى به ابنزياد كه شريح پهلوى أو بود ، نزديك شد ، به أو رو كرد وگفت : « زندگى خواهم برايش كشتنم دارد به سر . »