هامش
گفت : « شنيدهام كه بهتر شده است وبر درِ خانهء خود مىنشيند . »
پس محمد بن أشعث وأسماء بن خارجه وعمرو بن الحجاج را طلبيد ودختر عمرو در حبالهء هانى بود ، وايشان را فرستاد به نزد هانى وگفت : « اورا تكليف كنيد كه به مجلس ما درآيد ؛ زيرا كه أو از اشراف عرب است ونمىخواهم كه ميان من وأو غبار كدورتى مرتفع گردد . »
پس ايشان به نزد هانى آمدند ، اورا بازى داده وبه مجلس آن ملعون درآوردند . هانى در راه به ايشان مىگفت : « من از اين ملعون خايفم . »
وايشان أو را تسلى مىدادند كه : « أو بدى از تو در خاطر ندارد . »
چون نظر ابنزياد بر هانى افتاد ، گفت : « به پاى خود به محل قصاص آمده . »
چون داخل مجلس شد ، با أو شروع به عتاب كرد وگفت : « اين چه فتنه است در خانهء خود برپا كرده ، با يزيد در مقام خيانت درآمده ، مسلم را در خانه جا داده ولشگر وسلاح براي أو جمع مىكنى ؟ »
هانى انكار كرد ، پس ابن زياد معقل را طلبيد . چون نظر هانى بر معقل افتاد ، دانست كه آن ملعون جاسوس ابن زياد بوده است وآن لعين را بر خفاياى اسرار ايشان مطلع گردانيده است . ديگر نتوانست انكار كند ، پس گفت : « به خدا سوگند كه من اورا به خانه نياوردهام . أو بىخبر شبى به خانهء من آمد واز من أمان طلبيد ، ومن نتوانستم كه اورا بيرون كنم . اكنون سوگند ياد مىكنم كه اگر مرا رخصت دهى ، بروم واورا از خانه بيرون كنم وباز به نزد تو آيم واگر خواهى گروگانى مىدهم كه نزد تو باشد تا من برگردم . »
ابنزياد گفت : « به خدا سوگند كه دست از تو برنمىدارم تا اورا نزد من حاضر گردانى . »
هانى گفت : « به خدا سوگند كه اين هرگز نخواهد شد كه من دخيل وميهمان خود را به دست تو دهم كه اورا به قتل آورى . »
پس ابنزياد مبالغه كرد در آوردن أو وأو مضايقه مىكرد .
چون سخن ميان ايشان به طول انجاميد ، مسلم بن عمرو باهلى برخاست وگفت : « أيها الأمير ! بگذار تا من با أو در خلوت سخن بگويم . »
ودست اورا گرفته به كنار قصر برد وگفت : « اى هانى ! خود را بهكشتن مده وقبيلهء خود را به بلا ميفكن . ميان مسلم ، ابن زياد ويزيد رابطهء قرابت وخويشى هست واورا نخواهد كشت . تو مسلم را به ايشان بده وخود را از بلا رهايى ده . »
هانى گفت : « به خدا سوگند كه اين ننگ را بر خود نمىپسندم كه ميهمان خود را به دست دشمن دهم ، با آن كه صحيح وسالم وأعوان وياوران دارم . به خدا سوگند كه اگر هيچ ياور نداشته باشم تا كشته نشوم ، مسلم را به أو وانمىگذارم . »
چون ابن زياد اين سخن را بشنيد ، هانى را به نزديك خود طلبيد وگفت : « به خدا سوگند كه اگر الحال -