هامش
حبس كردن ابنزياد هانى را
چون دانست كه مسلم را به آسانى تسليم نكند ، فرمان كرد كه : « اورا به من آوريد . »
چون نزديك آوردند ، گفت : « يا هانى ! مسلم را تسليم كن وگرنه بفرمايم تا سرت را بردارند . »
هانى گفت : « تورا اين زورمندى نيست واين دليرى بيرون قدرت تو است ؛ چه در زمان ، سراى تورا با شمشيرهاى كشيده ، حصار دهند وتورا به دست مذحج كيفر فرمايند . » وچنان مىدانست كه قبيلهء أو از بيرون در گوش با أو مىدارند .
ابنزياد گفت : « والهفاه ! مرا با شمشير بيم مىدهى ؟ »
برجست وبا قضيبى كه در دست داشت ، سر ومغز هانى را بكوفت وبيني اورا بشكست وپوست وگوشت جبين رخسار اورا بپراكند وخون بر روى وموى أو بدويد . هانى دليرى كرد ودست به قبضهء شمشير برد تا بكِشد واورا بكُشد . از شرطي ، مردى اورا بگرفت ونگذاشت تا تيغ براند ، ابنزياد فرياد برداشت كه : « بگيريد اورا وبه زندانخانه دربريد . »
هانى را بگرفتند وبكشيدند ودر بيتي از بيوت خانه بازداشتند وجماعتى را به حراست أو گماشتند .
مكشوف باد كه قصهء گرفتارى هانى را به دست ابنزياد ، تا بدينجا كه مرقوم افتاد ، بيشتر از مورخين ومحدثين ، چنان كه در كتاب « لهوف » و « روضهء بحار » وديگر كتب مسطور است ، همداستانند ودر دليرى هانى بينونتى كه درخور بيان باشد ، ندارند .
سلحشورى هانى در مجلس ابنزياد
لكن أبو مخنف لوطبن يحيى در كتاب « مقتل » خويش مىنگارد : كه چون ابنزياد سر ومغز هانى را درهم شكست وسيلان خون از روى وموى أو درهم پيوست . هانى چون شير زخمخورده ، شمشير بكشيد وبر سر ابنزياد فرود آورد وكلاهى ومطرفى از خز كه بر سر داشت ، چاك زد وجراحتي منكر بر سر أو آورد . اين وقت معقل به سوى أو بتاخت وهانى تيغ بزد ورخسار اورا دو نيمه ساخت . ابنزياد چون اين بديد بانگ درداد كه :
« دونكم الرّجل . »
يعنى : « اى مردم ! هانى را مأخوذ داريد . »
عوانان وپرستاران اورا در پرده افكندند . هانى تيغ مىزد ومدافعت مىفرمود وبر يمين وشمال حمله مىافكند .
وقال : « يا ويلكم ! لو كانت رجلي على طفل من آل الرّسول صلى الله عليه وآله لا أرفعها حتّى تُقطع . »
وهمى گفت : « واي بر شما اى جماعت ! اگر به زير پاى من كودكى از آل رسول باشد ، برنگيرم تا گاهى كه قطع شود . » -