هامش
بودهاى . » آنگاه روى به ابنزياد آورد وگفت : « اى أمير ! سوگند با خداى كه من كس در طلب مسلم نفرستادهام واورا با خويشتن دعوت نكردهام . أو خود بهنزد من شتابندهآمد وپناهنده شد . مرا شرم آمد كه اورا بار ندهم واز خويش برانم . ناچار اورا درآوردم وضيافتكردم . اكنون اگر مرا هدف شناعت 6 مىپسندى ، رخصت مراجعت فرماى تا عهد اورا از گردن فرو نهم واورا أجازت جواز دهم ، تا به هر كجا كه مىخواهد مىرود . »
طلب كردن ابن زياد مسلم را از هانى
ابنزياد گفت : « سوگند با خداى تا فرمان مرا تقديم نفرمايى ومسلم را با من تسليم نكنى ،
لا مفرّ لك ولا خلاص ولا حين مناص . »
هانى گفت : « لا واللَّه ، فرمان مىكنى مهمان خود را با تو تسليم كنم ، تا دست آزمون شمشير كنى ؟ هرگز اين كار نخواهم كرد واين عار وديعه نخواهم گذاشت . »
ابنزياد گفت : « لا واللَّه ، تا اورا دست به گردن بسته با من رها نكنى ، از دست من رها نشوى . »
اين قال وقيل به تطويل انجاميد ، مسلمبن عمرو الباهلي به پاى خواست ،
فقال : « أصلح اللَّه الأمير . »
گفت : « اى أمير ! مرا با هانى بگذار تا لختى با يكديگر مكالمت آغازيم . باشد كه اين كار را به طريق مسالمت به خاتمت رسانيم . »
پس هانى را برداشت وكنارى گرفت ، چنان كه هر دو تن را ابنزياد نگران بود .
گفتوگوى مسلم بن عمرو با هانى
اين وقت مسلم بن عمرو آغاز سخن كرد وگفت : « اى هانى ! تورا با خداى سوگند مىدهم كه خويشتن را عرضهء هلاك ودمار مدار وأهل وعشيرت خود را به دست نهب وقتل مسپار ودانسته باش كه مسلم بن عقيل از خويشاوندان ابنزياد واز عمزادگان يزيد است . هرگز حشمت رحم را به زيرپاى نگذارند واورا دستخوش شمشير نفرمايند . اورا تسليم كن وطريق سلامت پيش دار ودانسته باش كه اين كار بر تو واجب نكند وموجب ملامت وشناعت نشود ؛ چه با سلطان نتوان به راه جدال رفت وسهل وآسان نتوان ترك جان ومال گفت . »
هانى گفت : « سوگند با خداى كه هيچ خوارى وخذلانى عظيمتر از آن نيست كه من پناهندهء خود را كه رسول پسر پيغمبر است ، به دشمن سپارم وحال آن كه من تندرست وتوانا باشم وأعوان وأنصار من فراوان باشند . سوگند با خداى ، اگر مرا هيچ كس نصرت نكند ويكتنه بايدم رزم داد ، اورا از دست باز ندهم تا جان بر سر اين كار ننهم . »
واين هنگام از شدت غضب هر دو تن به آواز بلند سخن مىكردند وابنزياد گوش مىداشت . -