ثمّ علم ابن زياد أنّ مسلم بن عقيل في دار هانئ ، فدخل ابن زياد مع رجال في داره ، فقاتلهم هانئ حتّى قتل منهم رجالًا ، ويقول : واللَّه لو كانت رجلي على طفل من أطفال آل محمّد صلى الله عليه وآله وسلم ما رفعتها حتّى تقطع . ثمّ قتله ابن زياد بعمود من حديد . « 1 »
القندوزي ، ينابيع المودّة ، / 335 - 336
هامش
( 1 ) - طلبيدن ابن زياد هانى بن عروه را
ابنزياد از صورت حال آگهى به دست كرد ، محمد بن اشعثبن قيس كندى را وديگر اسماءبن خارجه را وديگر عمرو بن حجاج زبيدى را طلب كرد . دختر عمرو بن حجاج كه رويحه نام داشت ، در حبالهء نكاح هانى بود وأو از هانى پسرى به نام يحيى داشت . بالجملة چون اين بزرگان قبايل حاضر شدند ، ابنزياد گفت : « چيستكه هانى بن عروه را نمىبينم ؟ چرا بهمجلس من حاضر نمىشود ؟ مگر از من كراهتى در خاطر دارد ؟ »
گفتند : « تواند بود كه ناتوانى هانى را از حضرت تو معذور داشته . »
گفت : « شنيدهام كه همهروز بر درسراى خويش مىنشيند واز هر در سخنها مىكند وداستانها مىزند . من دريغ مىدارم كه بزرگمردى مانند هانى به ناچيز مرضى بهانه گيرد واز مجلس من كرانه جويد . اگر بىشائبه تمارض حليف بستر وأليف بالين 1 است ، مرا بياگاهانيد تا عيادت أو أعادت كنم . وگرنه ، اين استبطأ 2 وانحراف را جز بر استكبار واستنكاف 3 نتوان حمل داد ومن دوست ندارم كه اشراف عرب مانند هانى كس از من در هول وهرب افتد . اكنون همگان بشتابيد واورا ديدار كنيد وبه نزديك من آريد . »
لاجرم ايشان هنگام عشا بشتافتند وهانى را بر درسراى خويش يافتند وگفتند : « اى هانى ! تورا چه افتاده كه به ناواجب با ابنزياد درانداختى وخود را دست آزمون مخاصمت أو ساختى ، ديدار اورا دشمن مىدارى وبه مجلس أو نمىآيى ؟ »
گفت : « اگر مردم رنجور روزى چند از مجلس أمير مهجور مانند ، معذور بايد داشت ؟ »
گفتند : « يا هانى ! ما اين بگفتيم . پاسخ داد كه هانى همه روزه بر باب سراى خويش نشسته وبا مردمان از هر در سخن پيوسته ، اورا رنجى وشكنجى نيست . هان اى هانى ! مرد خردمند جور بر سلطان نكند ومشت بر سندان نزند . تورا با خداى مىسپاريم كه برنشينى تا به اتفاق جانب سراى أمير گيريم . »
اين بگفتند وسلب اورا طلب كردند وبر وى بپوشانيدند واورا بر استرى برنشانيدند وراه پيش داشتند .
وحشت هانىبن عروه
چون راه با دار الاماره نزديك كردند ، چنان شد كه گفتى از سترات غيب دريچه به قلب هانى گشوده شد واز ديدار ابن زياد بيمناك گشت . روى به أسماء بن خارجه آورد وگفت : « اى برادر زاده ! مرا از ديدار ابنزياد هراسى در خاطر افتاد . صواب آن است كه به نزديك أو حاضر نشوم وبا سراى خويش روم . »
أسماء بن خارجه چون از خديعت معقل ومكيدت ابنزياد آگاه نبود ، گفت : « اى عم ! لا واللَّه ، بر تو هيچ -