تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
هامش
خوفي وخشيتي نيست . خاطر خويش را به وهم دورانديش تكدر مكن وساحت أمير را به خيالات ناخوش مشوش مفرماى . منت خداى را كه ذيل تو از آلايش هر نقصانى پاك وپاكيزه است . » اهانت ابن زياد به هانى هانى به ترك مراجعت گفت وبا آن جماعت بر ابن‌زياد درآمد . چون چشم عبيداللَّه بر وى افتاد ، گفت : « أتتك بحائنٍ رجلاه » ؛ « حائن 4 را دو پاى أو به نزد تو آورد . » واين كلمه از أمثال عرب است ، يعنى خاين به پاى خويش آمد . چون هانى نزديك شد ، روى با شريح كرد كه از جملهء مجلسيان بود وبدين شعر عمرو بن معديكرب تمثل جست :« اريدُ حياتهُ ويُريدُ قتلي * عذيركَ من خليلكَ من مُراد 5 »عبيداللَّه همواره مقدم هانى را مكرم مىداشت وبه تمام رغبت با أو صحبت مىكرد . اين وقت اورا وقع نگذاشت واز وى روى بگردانيد . اگر چند ، اين معنى بر هانى گرانى كرد ، لكن اورا هيچ چاره جز به شكيبايى رسايى نداشت . ناگزير ابن‌زياد را به امارت سلام داد وپاسخ نشنيد . « فقال : لماذا أصلح اللَّه الأمير ؟ » گفت : « هان اى أمير ! اين سرگرانى از چيست ؟ » ابن‌زياد گفت : « اى هانىبن عروه ! خاموش باش . در خانهء خويش بر كين وكيد أمير المؤمنين يزيد وعموم مسلمين فتنه وفساد را انگيزش مىدهى وتفرقهء جماعت را نعل بر آتش مىنهى . هم‌اكنون مسلم‌بن عقيل را در خانهء خود نگاهبانى ومردم را به بيعت أو مىخوانى ودر سراى همسايگان ونزديكان خود ، ابطال رجال را با سلاح جنگ وجدال بازمىدارى وانتهاز فرصت مىبرى وچنان مىدانى كه كيد وكين تو بر من مخفى وكردار تو بر من پوشيده است ؟ » هانى گفت : « اى أمير ! چنين مگوى ، نه من اين كارها كرده‌ام ونه مسلم را به خانه برده‌ام . » جاسوس ! جاسوس ! چون در ميان ايشان سخن به دراز كشيد ، ابن‌زياد بانگ درداد : « يا معقل ! اخرج إليه وكذّبه . » « اى معقل ! بيرون شو وكذب اين دروغ‌زن را ، بر روى أو زن . » پس معقل آمد . « فقال : مرحباً بك يا هانئ ! أتعرفني ؟ » گفت : « هان اى هانى ! مرا مىشناسى ؟ » هانى دانست كه از جانب ابن زياد جاسوسى بوده ، گفت : « تو را مىشناسم عظيم منافقى وكافرى كه -