تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
فبعث ابن زياد في طلب هانئ ، فلمّا وصل إليه وسلّم عليه ، أعرض عنه ، ولم يرد عليه جواباً . فأنكر هانئ أمره ، فقال : لماذا أصلح اللَّه الأمير ؟ فقال : يا هانئ ! أخبيت مسلماً وأدخلته دارك وجمعت له الرّجال والسّلاح ، وظننت أنّ ذلك يخفى عليَّ ؟ فقال هانئ : معاذ اللَّه أيّها الأمير ، ما فعلت ذلك ، فقال : بلى قد فعلته ، فقال هانئ : الّذي بلّغك عنّي باطل ، فقال ابن زياد : يا معقل أخرج إليه وكذّبه ، فخرج معقل ، وقال : يا هانئ ! أما
هامش
گفت : « به شرط آن كه اورا از قصر بيرون نبرى . » مسلم‌بن عمرو ، هانى را در گوشه‌اى برده وگفت : « ويحك اى هانى ! تو از جان به تنگ آمده‌اى وبر عيال وأطفال وقوم وعشيرت خويش رحم وشفقتى ندارى وبه سبب مسلم‌بن عقيل خود را در عرصهء هلاك مىآرى ؟ اگر كسى از اقران ما مسلم را از تو بطلبد ، تسليم أو عيب باشد واگر خصمي زبردست تورا برآورد ، أو تورا تكليف مىكند ، اگر حاضر گردانى هيچ عارى نباشد . » هانى گفت : « واللَّه كه در سپردن مسلم هزار عيب وعار مندرج است . من مهمان ورسول پسر رسول خداى صلى الله عليه وآله وسلم وخويشِ اورا به دست خصم ندهم وبه اين رسوايى راضى نشوم . » چون مسلم‌بن عمرو از هانىبن عروه مأيوس گشت ، اورا نزد عبيداللَّه آورده وصورت اصرار وى باز نمود . خشم ابن‌زياد زيادة شد وگفت : « اى هانى ! اگر مسلم را حاضر نكنى ، گردن تو بزنم . » هانى گفت : « كه را زهرهء آن باشد كه با من اين معامله كند واگر تو اين انديشه را به فعل رسانى ، خلقي انبوه به مخاصمت تو برخاسته واين قصر را احاطه كنند . » عبيداللَّه گفت : « تو مرا از خويشان خود مىترسانى وبه أصحاب ودوستان خود تهديد مىكنى ؟ » آن‌گاه چوبى بر روى هانى زد ، چنانچه بيني أو شكسته ، خون در سيلان آمد . هانى دست به قائمهء شمشير سرهنگى از سرهنگان پسر زياد برد تا از نيام بيرون كند . آن سرهنگ دست هانى را گرفته . عبيداللَّه زياد گفت : « اى هانى ! اكنون خون تو بر ما مباح گشت . » وفرمان داد تا اورا در خانه‌اى از خانه‌هاى كوشك محبوس گردانيدند . چون اسماءبن خارجه مشاهدهء اين صورت نمود ، با عبيداللَّه‌بن زياد گفت : « اى غدار ! ما اين مرد را به أشارت تو آورديم وپيش از وصول در شأن أو سخنان نيك مىگفتى ووعده‌هاى خوب مىدادى . چون پيش آمد ، بيني أو بشكستى وروى وموى اورا به خون ملطخ ساختى ومع ذلك مىگويى كه وى را خواهم كشت . اين چه كردار ناصوابى است كه از تو صدور مىيابد ؟ » از اين سخن غضب ابن‌زياد سمت ازدياد پذيرفته وفرمود تا أسماء را چندان زدند كه از حيات خويش مأيوس گشت . أسماء گفت : « انا للَّه‌وانا اليه راجعون ، اى هانى ! خبر مرگ خود به تو مىرسانم . » ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 124 - 126
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 266 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية