هامش
جواب دادند كه : « مدتي شد كه صاحب فراش است . »
ابنزياد گفت : « من مىشنوم كه أكثر روز بر در سراى خود مىنشيند . آيا چه چيز مانع مىشود اورا كه به سلام ما نمىآيد ؟ »
ايشان گفتند : « ما شرط تفحّص به جاى آورده ، أمير را خبر دهيم . »
واز دار الاماره بيرونآمده ، به سراى هانى رفتند وآنچه ميان ايشان وأمير واقع شده بود ، با وى گفتند . اورا به مبالغه والحاح تمام سوار كرده ، روى به قصر امارت آوردند .
هانى چون نزديك كوشك عبيداللَّه رسيد ، گفت : « خوفي از اين مردود در دل من پيدا گشته ومشوش گرديدم . »
محمد بن أشعث وأسماء بنخارجه در تسكين أو كوشيده وگفتند : « اين معنى از تخيلات نفساني وتسويلات شيطانى است . »
هانى به تقدير رباني رضا داده ومصحوب آن دو شخص به مجلس ابنزياد درآمد .
چون چشم عبيداللَّه بر وى افتاد ، گفت : « أريد حياته ويريد قتلي . »
هانئ گفت : « أيها الأمير ! چه واقع شده ؟ »
ابن زياد گفت : « واقعهاى عظيمتر از اين چه تواند بود كه مسلمبن عقيل را به وثاق خود راه دادهاى وخلقي انبوه وسلاح بسيار در حوالي سراى خود جمع آوردهاى ، تصور تو چنان است كه از كيد ومكر تو غافلم ؟ »
به هانى گفت : « اين شخص را مىشناسى ؟ »
هانى چون در معقل نظر كرد ، اورا بشناخت ودانست كه وى جاسوس بوده . از اين جهت اثر خجالت وانفعال در ناصيهء أو پيدا شده وگفت : « أيها الأمير ! به خدا سوگند كه من مسلم بن عقيل را نطلبيدم ودر تهيجفتنه سعىننمودم ، وليكن در ظلمتليل شخصي را ديدم كه خود را در سراى من افكنده ، زنهار خواست ومرا حيا مانع آمد كه اورا بيرون كنم . اكنون سوگند مىخورم وعهد مىكنم كه مراجعت نموده اورا از منزل خود بيرون كنم وبعد از آن به خدمت أمير مبادرت نمايم . »
عبيداللَّه گفت : « هيهات ! تو از منزل من بيرون نروى تا مسلم را حاضر گردانى . »
هانى گفت : « هرگز اين نكنم ودر شريعت ومروت چگونه جايز باشد كه زينهارى وميهمان را به دست خصم دهم تا اورا به قتل رساند ؟ اين سيرت عرب نيست واگر بر اين حركت اقدام نمايم ، اين عار از من زايل نشود وتا ابد بر من لعنت كنند . »
در اثناى محاورهء ابن زياد وهانى ، مسلم بن عمرو الباهلي گفت كه : « اى أمير ! رخصت فرماى كه به هانى دو سه كلمه بگويم . » -